ثروت اندوزی در زمان خلفا عامل انحراف اسلام

پس از ظهور اسلام در مكه و بعثت پيامبر اكرم (ص)، شنيدن پيام پيامبر براي مستكبران و مال اندوزان آن سامان
گران آمد. آنان وقتي نداي لااله الا الله را مي شنيدند برخود لرزيدند و گسترش روزافزون اين ندا چيزي جز كوتاه كردن دست خدايان ديگر در برنداشت. بت پرستي كه جز لاينفك فرهنگ بدوي عرب بود بهترين وسيله زورمداران و صاحبان ثروت و قدرت براي استفاده از انسانها بود. درست است كه آنچه آن روز پيغمبر از آنان مي خواست اقرار به يگانگي آفريدگار بود اما به دنبال آن پيامها آيه هاي ديگري هم نازل شد. آنچه مستكبران را به هراس مي انداخت و بر آينده خود بيمناك مي ساخت اين آيه ها بود: «آنكه مالي را فراهم آورده و آن را شمرده است پندارد مال او وي را جاويدان مي سازد هرگز! و در حطمه افكنده مي شود. چه مي داني حطمه چيست؟ آتش افروخته خدا كه در دلها راه يابد. ویل لکل همزه همزه الذی جمع مالا و عدده  ......(همزه/ آيه 2 تا 7)  اين آيات و آياتي نظير آن در دل كساني چون ابوجهل، ابوسفيان و وليد بن مغيره و ساير مال اندوزان هراس افكند و آنان را واداشت تا در مقابل پيامبر به انحاء مختلف صف آرايي كنند و به دشمني با او برخيزند. لذا بسياري از نو مسلمانان به مدينه كه در مجاورت شهر مكه قرار داشت مهاجرت كردند از اين طريق هم به گسترش حوزه مسلماني مي پرداختند و هم جان و مال مومنان از اذيت و آزار دشمنان در امان مي ماند.  رسول خدا (ص) از شهادت و مشهد حسين (ع) خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت كرد... و بدين گونه 6 تا 7 سال در كنار رسول اسلام و شهر مدينه كه اكثر از ياران و اصحاب پيامبر بودند زندگي كرد. دو سال پس از فتح مكه و برداشته شدن آخرين سد دشمنان و برقراري وحدت اسلامي در سراسر شبه جزيره عربستان پيامبر (ص) رحلت كرد و مدينه مركز حكومت اسلامي دستخوش تحولات بسياري گرديد. شتابي كه روز مرگ پيامبر اسلام از سران قوم ديده شد، نشان دهنده اين بود كه بعض آنان بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را انتخاب كنند و كمتر بدين فكر مي كردند كه حكومت چگونه بايد اداره شود. پس از رحلت پيامبر (ص)، ابوبكر، عمر و عثمان به ترتيب حاكميت مسلمانان را به مركزيت مدينه به عهده گرفتند و در اين ميان علي (ع) و خاندان پيامبر در سكونت بسربرده اند اما پس از گذشت حاكميت خلفاي سه گانه علي (ع) از سوي مردم به خلافت رسيد اگر چه او خود به دليل مشكلات فراوان از حكومت كناره مي گرفت و مي گفت: «مرا بگذاريد و اين تعهد را از ديگري بخواهيد.» چرا كه حوزه جامعه اسلامي آن روز در زمان خلفاي سه گانه گسترش بسيار يافته بود و پيروزيهاي مكرر از سمت شرق و شمال و غرب نصيب مسلمانان شده بود و مسلمانان به سبب آشنايي با ملل مختلف از جمله ايران و روم و ديدن چگونگي زندگي مردم آن سامان و بدست آوردن غنيمت هاي فراوان به تن آسايي و مال اندوزي خو گرفتند و بسياري از دشمنان پيامبر نيز كه جامه مسلماني در برداشتند در زمان خلفاي سه گانه حاكميت برخي از ايالتهاي حوزه اسلامي آنروز را در اختيار داشتند پذيرفتن چنين جامعه اي و تغيير آن به زندگي ساده و بي آلايش دوران پيامبر كاري است سخت كه تنها از علي انتظار مي رفت و اين چيزي بود كه ثروتمندان حجاز هرگز آن را نمي خواستند و چون وي در تقسيم بيت المال همه را به يك چشم نگريست و موجودي را به همه يكسان داد رفتار او در نظر مردمي كه ربع قرن با روشي خاصي خو گرفته بودند خوشايند نيامد

عملكرد جنايت بار كارگزاران اموي عليه شيعيان حضرت علي (ع)                                  درحكومت معاويه اذيت و آزار پيروان علي عليه السلام و اهل بيت حضرتش در همه شهرها شدت يافت .  سختي و شدت اين بلا بيشتر متوجه مردم كوفه بود زيرا در آن شهر شيعيان بسياري مي زيستند.  معاويه برادرش زياد بن ابيه (زياد بن ابي سفيان ) را بر آنان گمارد و بصره و كوفه و سراسر عراق را زیرفرمان او در آورد و او كه ابتدا خود از شيعيان بود و كاملا همه شان را مي شناخت و عقايدشان را مي دانست . شيعيان را تحت پيگرد قرار داد و پيدايشان كرد و همه شان را كشت و بي خانمان و آواره شان كرد و به آنان بيم داد و دست و پاي بسياري را بريد و بر درختان خرما به دار آويخت و چشمان شان را درآورد و آواره و در  به درشان ساخت تا آنجا كه هيچ كس از آنان در عراق نماند در سراسر عراق همه شيعيان شناخته شده كشته و يا رانده و فراري شده بودند .   معاويه به همه قاضيان در سراسر قلمرو خلافت و به همه شهرها نوشت :  « شهادت هيچ يك از پيروان علي بن ابي طالب از خاندانش از طرفدارانش و از كساني كه فضايل او را روايت مي كنند و مناقبش را نقل مي كنند نپذيريد » معاويه در بخشنامه اي ديگر به همه كارگزارانش در سراسر قلمرو خلافت ابلاغ كرد : « بنگريد هر كس كه عليه وي دليلي مبني بر دوستي علي و اهل بيتش اقامه شده نامش را از دفتر بيت المال محو كنيد و شهادت (گواهي ) او را جايز ندانيد. » و نامه ديگري نوشت به اين مضمون :   « هر كس را كه به دوستي علي و آلش متهم مي كنيد ولي عليه او دليلي مبني بر اينكه وي از آنان است اقامه نمي شود او را بكشيد. » اين گونه بود كه بسياري را براساس تهمت و گمان و شبهه در هر جا كه يافتند كشتند تا آنجا كه اگر بر زبان كسي كلامي دو پهلو جاري مي شد گردنش را مي زدند. شدت و سختي اين مصيبت در عراق و به ويژه در كوفه بود; وضع به گونه اي بود كه اگر كسي از پيروان علي ع در كوفه و يا يكي از اصحاب آن حضرت كه در مدينه و ديگر جاها باقي مانده بود و مي خواست با دوستي مورد اعتماد و اطمينان ديدار كند به خانه اش كه وارد مي شد تا رازش را با او در ميان نهد از كلفت و نوكر ميزبان مي ترسيد و با وي سخن نمي گفت مگر پس از گرفتن پيمان و دادن سوگند محكم و سخت تا رازش را ـ كه تشيع او بود ـ پنهان دارند.                اين وضعيت همچنان با شدت ادامه داشت . دشمنان اهل بيت و شيعه در دستگاه و دربار و جامعه اموي بسيار شدند احاديث دروغين و ساختگي و باطل خويش را در مدح و منقبت ياران مورد علاقه امويان آشكار مي ساختند تا مردم براساس همين دروغ ها تربيت شوند و چيزي جز آن ها فرا نگيرند قاضيان و كارگزاران و فقيهان اموي بر اين سنت آمدند و رفتند. بزرگترين بلا و فتنه فريب و تزوير از سوي قاريان رياكار و دروغين بود كه براي فريب خلق سيمايي اندوهگين و قيافه اي پارسا و خاشع و فروتن از خود نشان مي دادند و دروغ مي گفتند و حديث مي ساختند تا از آن ها نزد كارگزاران رژيم بهره ببرند و بدين وسيله به دستگاه اموي نزديك شوند و اموال و زمين و خانه نصيب شان شود. و اين كار تا آنجا پيش رفت كه احاديث و روايات اينان به دست كساني افتاد كه مي پنداشتند راست و درست است و آن ها را روايت مي كردند و مي پذيرفتند و مي آموختند و آموزش مي دادند و براساس همين احاديث حب و بغض  مي ورزيدند و براي چنين احاديثي مجلس درس و بحث حديث تشكيل مي دادند. اين احاديث در ميان مردم متدين ساده دل جا باز كرد. مردمي كه دروغ را حرام مي دانستند و با دروغگو دشمني مي ورزيدند اين احاديث دروغين را مي پذيرفتند و مي پنداشتند كه راست و درست است . اگر مي دانستند كه بي اساس است روايت نمي كردند و به آن ها ايمان نمي آوردند و عليه مخالفان با اين روايات نمي شوريدند. در آن روز حق باطل جلوه كرده بود و باطل حق شده بود و راست دروغ گشته و دروغ راست گرديده بود. رسول خدا ( ص ) فرمود : « شما را فتنه اي فرا گيرد كه در آن خردسال بزرگ شود و بزرگسال پير گردد مردم بر آن گذرند و سنت اش پندارند و هرگاه چيزي از آن دگرگون شود فرياد زنند : منكري آورده اند! سنت دگرگون شد! » پس از حسن بن علي عليه السلام اين فتنه و بلا همچنان برقرار بود و گسترده شد و شدت يافت تا آنجا كه مومني نبود كه بر جان خويش بيمناك نباشد و مومنان چشم به راه بودند كه يا كشته يا رانده و يا آواره شوند و دشمني نبود كه آشكارا عقايد خويش نگويد و بدعت و ضلالت خويش رو نكرده باشد(تاريخ سياسي صدر اسلام          

فتنه انگيزي و علل و عوامل بروز اين فاجعه اجتماعي
¤ خوارج صادق بودند ولي بازي خوردند
خوارج انسان هاي منافق و كافر و فاسق نبودند بلكه آدم هاي بسيار پاك باز و مومني بودند و در اهداف خود خالص بودند، اهل نماز شب و تهجد بودند. اصلا مي دانيد كه خوارج وقتي براي ترور حضرت امير(ع) و دو نفر ديگر در مسجد الحرام پيمان بستند و گفتند كه تمام مشكلات جهان اسلام زير سر اين سه نفر است: علي(ع)، معاويه و عمروعاص؛ ما بايد اين سه نفر را در يك شب ترور كنيم و اگر خودمان هم كشته شديم شهيد در راه خدا هستيم و اگر اين سه نفر را ترور كنيم جهان اسلام از اين جنگ هاي داخلي و اختلافات رها مي شود. البته از سه ترور فقط يك ترور موفق بود و آن ترور علي(ع) بود.
¤ هيچ يك از درگيري هاي زمان علي(ع) دعواي اسلام و كفر نبود
در زمان علي(ع) 3 درگيري وجود داشت. آن هم بين مسلمانان؛ در هر 3 درگيري (جمل، صفين و نهروان) هر دو طرف جنگ مسلمان بودند. يعني خويشان، اصحاب و بستگان پيامبر بودند و افرادي بودند كه سابقه سربازي براي اسلام داشتند، سابقه داران جهاد و مبارزه انقلابي بودند، افرادي كه براي اسلام شمشير زده بودند و بارها تا مرز شهادت پيش رفته بودند. لذا درگيري ها سياسي بود كه بعد نظامي شد و به اين شكل 3 جنگ در يك دوره حدود 5 ساله بر علي(ع) تحميل شد.
¤ جنگهاي زمان حضرت علي(ع) همگي مصداق فتنه بود
هر سه دعوا جناحي بود و اصلا دعواي حق و باطل نبود لذا از آن تعبير به فتنه مي شود؛ فتنه يعني مسئله اي كه نه فقط عوام بلكه گاهي خواص نيز در آن به اشتباه مي افتند.
اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه چند بار خطاب به مسلمانان فرمود كه حق را با آدم ها نسنجيد، ملاكتان انسان ها نباشد چرا كه انسان ها تغيير مي كنند. همه در معرض فساديم، هيچ كس خائن و فاسد به دنيا نيامده است، همه ما كم كم فاسد يا خائن مي شويم. فردي كه علي(ع) را ترور كرد كافر نبود جزء سربازان علي بود، مجاهدي رزمنده بود كه سابقه فعاليت در جبهه داشت. شمر كه سر حسين(ع) را بر يد مجاهد بود، رزمنده اي بود كه 35سال قبل جزو افسران حضرت امير(ع) بود اما دو دهه بعد در كربلا سر امام حسين(ع) را بريد و جزو افسران يزيد شد. همه ما در خطريم، هيچ كس نبايد به سابقه خود تكيه و اعتماد كند؛
¤ فتنه بروز عملي شبهه است
حضرت امير(ع) مي فرمايد: شيطان با هيچ كس شوخي ندارد و سراغ همه مي رود و از هيچ كس نمي گذرد، سراغ قوي ترين رزمندگان، مجاهدان و شهادت طلبان تاريخ رفته و آنها را فاسد كرده است. سركينه، رقابت، جاه طلبي، رياست طلبي و قدرت طلبي، ثروت طلبي و شهوت طلبي و به همين خاطر همه ما تا لحظه آخر در خطريم و بايد دانست كه فتنه بروز عملي شبهه است.
در آيات 2 و 3 سوره عنكبوت آمده است كه آيا مردم فكر كردند كه رها مي شوند و هيچ آزموني در كار نيست، بايد گفت كه يكي يكي شما را به صلابه آزمايش مي كشيم و نمي گذاريم كسي بگويد كه ما مومنيم.
خداوند صريح مي فرمايد: آيا مردم گمان كرده اند كه همين طور رها مي شوند و همين كه بگويند ما ايمان آورديم مورد آزمايش قرار نمي گيرند؟ بايد امتحان پس دهيد و بايد معلوم شود كه به چه دل بستيد؟ آيا منافع، جاه طلبي، قدرت و ثروت را زير پا مي گذاريد يا خير؟ بايد مشخص شود كه خداي تو كيست، خداي تو چيست، بايد معلوم شود كه حقيقتا خداپرست هستي يا نه. نام هر كسي را كه در تاريخ مي خوانيد در آزمون قرار داده ايم، بر سر انتخاب قرار داديم كه بين دين و دنيا انتخاب كند، خداوند مي فرمايد نمي گذاريم هيچ كدامتان از دنيا برويد مگر اينكه بين دين و دنيا انتخاب كنيد.
بايد معلوم شود كه چه كساني صادق و چه كساني كاذب هستند. به ظاهر شما ما بازي نمي خوريم. اما همه شما بايد آزمون پس دهيد تا معلوم شود چه كساني صادق اند و چه كساني كاذب.
¤ درگيري هاي بعد از پيامبر، جنگ بين اسلام ناب و اسلام قلابي بود.
اميرالمومنين(ع) فرموده اند: زماني كه اين آيات بر پيامبر(ص) نازل شد من خدمت ايشان بودم و از ايشان پرسيدم و ايشان آيه را خواند و فهميديم عمده فتنه هايي كه در اين آيات نام برده شده، فتنه هايي است كه بعد از پيامبر(ص) اتفاق خواهد افتاد كه حق و باطل مخلوط شده است چرا كه زمان پيامبر(ص) جنگ اسلام صريح و كفر صريح بود اما بعد از پيامبر، جنگ بين اسلام درست و اسلام قلابي بود ولي هر دو اسلام بودند و هر دو طرف مي گفتند: ما حامي پيامبريم، اصحاب پيامبريم، مجاهد راه قرآنيم. بنابراين دعوا خيلي پيچيده شد و تشخيص حق از باطل سخت شد. البته براي برخي افراد سخت شد و الا اگر كسي دقت مي كرد و مباني را مي شناخت باز هم آسان بود.
حضرت امير(ع) مي فرمايد: از پيامبر(ص) پرسيدم اين چه فتنه اي است، رسول خدا (ص) فرمود: علي پس از من اين امت به فتنه خواهند افتاد و دچار انواع امواج آزمون خواهند شد.
پيامبر(ص) به علي(ع) بشارت داد كه تو شهيد خواهي شد اما نه در اين جنگ بلكه در زماني كه مردم دچار فتنه شده اند و با ايمان خود بر خداوند منت مي گذارند و براساس شبهات عمل مي كند و موضع مي گيرند و وارد عمل مي شوند. اميرالمومنين(ع) در ادامه مي فرمايد: از پيامبر(ص) پرسيدم يعني از دين برگشتگي؟ يعني همه كافر مي شوند؟ پيامبر(ص) فرمود: نه، بلكه فريفتگي، اين افراد بازي مي خوردند البته خود آنها نيز دلشان مي خواهد كه بازي بخورند.
¤ مخلوط شدن دوست و دشمن از عوارض چهارگانه فتنه است.
حضرت اميرالمومنين(ع) در خطبه دوم نهج البلاغه در خصوص فتنه مي فرمايند: فتنه چون شتري مست مردم را پي در پي پايمال مي كرد و ناخن در ايمان آنها مي زد. فتنه مسئله اي است كه به ايمان افراد ناخنك مي زند و بعد اميرالمومنين(ع) فرمود: فتنه كه مي آيد چند چيز نيز به دنبال آن مي آيد:
اول ترديد يعني اينكه همه به شك مي افتند.     دوم: اختلاف        سوم: بي ثباتي و تزلزل در ايمان
چهارم: گم كردن دوست و دشمن و مخلوط شدن دوست و دشمن؛
حضرت امير(ع) فرمودند كه اينها از عوامل فتنه است.
¤ شروع فتنه از نفس و بدعت نظري در مفاهيم است.
امام علي(ع) در خطبه 50 نهج البلاغه در خصوص اينكه فتنه چگونه شروع مي شود مي فرمايند شروع فتنه از دو جاست: يك بعد نفساني دارد يعني خودخواهي؛ افرادي پيدا مي شوند كه خود محورند، ديكتاتورند، منفعت طلبند و فقط دنبال قدرت و پيروزي خودشان هستند.                                       حسن رحيم پور ازغدي
دوم اينكه شروع فتنه از بدعت نظري در مفاهيم است؛ يعني تغيير دادن اصول يا تحريف آن.
حضرت اميرالمومنين(ع) در خطبه 50 نهج البلاغه اين دو عامل را نقطه شروع فتنه مي داند:
سپس گروهي از گروه ديگري كمك مي خواهند؛ يعني يك عده انحرافات فكري را تئوريزه مي كنند و عده اي هم براي نفسانيت آنها هيزم مي ريزند و آنها هم با نفسانيت خود روي مفاهيم تئوريك آنها نفت ميريزند

خوارج و فرقه هاي آن

خوارج، گروهي بودند که پس از داوري حکمين بين حضرت علي(ع) و معاويه بوجود آمدند. در جنگ صفين، در پي آشکار شدن خطر شکست سپاه شام، سپاهيان شامي با رهنمود عمروبن  عاص، قرآن ها را به روي نيزه هايشان برافراشتند و اين کار در ميان عراقيان تاثير گذاشت. امام (ع) به اين خدعه پي برد ولي عده اي از افرادش به دليل اينکه امام به کتاب خدا پاسخ مثبت نداد، او را تهديد کردند. 
اين عده پس از قبول حکميت و با مشاهده فريب خوردن خود، توبه کرد و مجددا خواستار جنگ شدند و فشارهاي زيادي بر امام وارد کردند تا جنگ را از نو آغاز کند ولي امام از اين کار خودداري کرد. اين عده، سپس حکميت را بر خلاف اسلام دانستند و فرياد “لاحکم الاالله” سر دادند. فلذا اين عده که تعدادشان به دوازده هزار نفر بالغ مي شد، از لشکر امام علي (ع) جدا شدند و به حروراء، نزديک کوفه رفتند.
  اينان اولين افرادي بودند که بر امام علي (ع) خروج کردند و غليظ ترين و سخت ترين آنها، اشعث بن قيس کندي ورزيدي بن حصين طايي بود. اين فرقه بعدها به فرق مختلفي تقسيم شدند که مهمترينشان عبارتند از: از ارقه، بخدات، عحارد، اباضيه، صغريه و شبيبيه. با اينکه خوارج با گذشت زمان به شعبات مختلفي تقسيم شدند ولي اصول عقايد مشترک آنان را مي توان به شرح زير برشمرد: از نظر خوارج علي (ع) و عثمان و معاويه و حکمين کافر بودند. از نظر خوارج، لازم نيست که خليفه و جانشين پيغمبر، عرب و از قبيله قريش باشد و خلافت غير عرب و حتي غلامان را جايز مي دانستند. خوارج صاحب گناهان کبيره را کافر مي دانند و خروج کردن بر امام وقتي که مخالفت سنت کند را حقي واجب مي دانند.

فاطمه(س) در مقام دفاع از ولايت
آن حضرت (س) نسبت به انتخاب جانشين براي پيامبر(س) در سقيفه به شدت واكنش نشان داده و به دليل آن كه برخي با وجود نصوص صريح از پيامبران (ص) درجانشيني حضرت اميرمومنان علي(ع) در غدير و مواضع ديگر به اين نكته سرنوشت ساز بي توجهي كردند به شدت نگران بود و به مقابله با خطر پرداخت.
آن حضرت (س) همانند پيامبر (ص) به دفاع از كيان اسلام كه در ولايت و نظام ولايي تجلي مي يافت، برخاست؛ زيرا قرآن و آموزه هاي آن زماني مي تواند جامعه بشري را نجات بخشد كه پس از پذيرش ظاهري و تنزيلي قرآن، درسايه سار ولايت الهي، آن آموزه هاي وحياني را به طور كامل تاويل و به اجرا در آورد. تاويلي كه فاطمه (س) از آن سخن مي گفت، تاويل واژگاني و مفهومي الفاظ و ظواهر قرآن نبود، بلكه آن حضرت تاويل را تحقق وجودي آموزه ها و عمل به آن ها مي دانست. اين گونه است كه تاويل عرفاني و مانند آن را تنها بطني از بطون قرآني مي دانست كه مرتبط با تنزيل است و ارتباطي با تاويلي كه خداوند خواسته است ندارد؛ زيرا تاويل واقعي را تنها راسخون درعلم يعني اهل بيت عصمت و طهارت مي توانند تحقق بخشند.
از اين رو حضرت زهرا (س) به حكم رسالت عظماي الهي قيام مي كند و به هدف پاسخ گويي به يكي از آموزه هاي اصيل قرآن يعني قيام عدالت، به جنگ كساني مي رود كه يا مخالف تنزيل بودند و يا به تنزيل بسنده كرده به تاويل پـشت نموده بودند و يا آن كه اصولا تاويلي براي قرآن نمي خواستند و قرآن ظاهر و اسلام وارونه را مي جستند. آن حضرت (س) نخستين مدافع از اسلام تاويلي و اجرايي در قالب عمل كامل بر اساس آموزه هاي وحياني درسايه سار ولايت عظماي الهي امير مومنان علي (ع) بود. چنان كه در همين راه همانند پدر بزرگوارش(ص) آزارها ديد و مصيبت ها تحمل كرد و در نهايت به شهادت رسيد.
مبارزه با فتنه گران و تاويل ستيزان
فاطمه(س) در مسجد كوفه از مصيبت هاي پيامبر(ص) براي تنزيل سخن مي گويد و سپس رو به فتنه گران كرده از مصيبت هايي كه فرزندان پيامبر(ص) يعني اهل بيت عصمت و طهارت و پسر عم پيامبر(ع) اكنون براي تاويل قرآن از دست ايشان مي كشد سخن به ميان مي آورد و مي فرمايد: «اي مردماني كه براي شنيدن سخن بيهوده شتابانيد و كردار زشت و زيان آور را ناديده مي گيريد. آيا در قرآن نمي انديشيد يا آنكه بر دلها مهر زده شده است؟! بي ترديد اعمال زشت، قلب هايتان را تيره و تار كرده است و گوش ها و چشم هايتان را فرا گرفته است. چه بد آيات قرآن را تأويل مي كنيد و بدمسيري را به او نشان داديد... به خدا قسم تحمل اين بار گران، برايتان كمرشكن است و پايان آن نيز، چيزي جز بدبختي و تيره روزي نخواهد بود و هنگامي كه پرده ها برداشته شود و اعمالتان آشكار گردد، خود را ميان زيانكاران خواهيد يافت.»   اين خود نشان مي دهد كه فتنه گران تا چه اندازه ضد تاويل قرآن بودند و اجازه نمي دادند تا نظام قرآني در جامعه پديد آيد و جامعه براساس آموزه هاي قرآني مديريت و ولايت شود. از اين رو فاطمه(س) پس از شكست در قيام خود، نوميدانه به خانه باز مي گردد و مي فرمايد: از اين پس واي بر هر صبحي كه خورشيد در آن طلوع كند. چرا كه ديگر اين مردم نمي توانند تاويل قرآن را در جان و جامعه خويش ببينند و اسلام واقعي از ميان ايشان رخت بر مي بندد و تا زمان منجي، مردم در ميان حق و باطل و فتنه هاي بسيار گرفتار مي شوند.
آن حضرت(س) سپس سرزنش كنان مي فرمايد: كردار شما را خدا مي بيند و به همين نزديكي، آنان كه ستم كردند، در خواهند يافت كه به كجا بازمي گردند. من دختر كسي هستم كه به شما از عذاب الهي هشدار داد. پس شما كار خود را بكنيد و ما نيز كار خود را خواهيم كرد و منتظر بمانيد كه ما نيز منتظر خواهيم ماند.»

تصميم تاريخي
وقتي در نخستين روزهاي خلافت اميرالمؤمنين علي(ع)، طايفه اي از سابقون و ياران نخستين اسلام با اجتماع گرد يكي از همسران پيامبر(ص)، حزبي در «درون نظام و در مقابل امام» تشكيل دادند و با به راه انداختن جنگ جمل، بر امام معصوم و خليفه حق شوريدند، ابرهاي فتنه، آسمان جامعه مسلمين را دربر گرفت و مردم، بر سر دوراهي انتخاب سختي قرار گرفتند. دوباره از ناي علي(ع)، نداي دعوت مردم به جهاد شنيده مي شد اما اين بار نه در برابر كفار و مشركين، كه در مقابل مسلماناني با سابقه، افرادي با ظاهري ديني و حتي نزديكان پيامبر! كساني كه حاكميت دولت جديد را به منزله پايان سلطه خود بر بيت المال مسلمين مي دانستند، كساني كه برپايي دولت عدالت محور علوي را پايان دولت هزار فاميل مي دانستند و بالاخره كساني كه به زعم خود «احساس خطر كرده بودند» و مي آمدند تا با ادعاي حفظ دين اسلام، از استقرار دولت جديد كه با شعار «عدالت» بر سر كار آمده بود، به هر شكل ممكن جلوگيري كنند. حتي در آن سپاه مسلمانان با سابقه اي بودند كه چندي قبل براي تشكيل حكومت علوي تلاش كرده بودند و اكنون كه علي(ع) سهمي از حاكميت به آنها نداده بود، به جبهه مقابل پيوسته بودند! فتنه پيچيده اي شكل گرفته بود. جمع كثيري از مردم، صف آراستگان در مقابل امام را مي شناختند. بخاطر داشتند كه آنان سرداران جنگ و اميران و حاكمان پس از جنگ هستند. سوابق درخشان برخي از ايشان درصدر اسلام و خدماتي كه به اسلام كرده بودند، نبرد با ايشان را دشوار كرده بود. اتهام برادركشي و ناديده گرفتن خدمات ياران ديروز، علي(ع) را در تجهيز سپاه با مشكل مواجه كرده بود. حتي از درون اردوي حضرت نيز چنين زمزمه هايي شنيده مي شد. در وصف همان زمان است كه، حضرت فرمودند: «همانا فتنه ها چون روي آورد، باطل را بصورت حق آرايد و چون پشت كند حقيقت چنانكه هست رخ نمايد.»(1) بزنگاه تاريخي مهمي شكل گرفته بود. علي بايد بين «حق و مدعيان حق» بين «مصلحت اسلام و مصلحت طبقه اي ويژه از مسلمين» و بين «جلب رضايت خدا و رضايت خواص» يكي را برمي گزيد. تصميم دشواري بود. اصل تشكيل حكومت عدالت محور علوي، در جامعه اسلامي آن روز انقلاب بزرگي بود كه «خيلي ها» تاب آن را نداشتند و اكنون مي رفت تا انقلاب ديگري شكل بگيرد و يا انحرافي بنيان كن براي هميشه در پيكره اسلام نهادينه شود. علي(ع) اما «اسدالهي» بود كه از درنده خويان نمي هراسيد و عدالتخواهي كه به ويژه خواران تمكين نمي كرد. نيك مي دانست كه در سايه سالها دوري حاكمان از اسلام ناب محمدي(ص)، «مبارزان و مجاهدان ديروز» به «ارباب ثروت و سرمايه» بدل شده اند. مي دانست كه طلاهاي برخي ياران ديروز انقلاب را امروز بايد با تبر تقسيم كرد و البته همزمان در جامعه اسلامي جمعي از مردم گرسنه اند. مي دانست كه در سايه اين ثروت نامشروع، توان بسيج رجاله ها و اراذل و اوباش براي ايشان فراهم است. اما «مولا» تصميم تاريخي اش را گرفت. به همه ثابت كرد كه در اجراي قانون الهي، هيچ تعارفي ندارد و با كسي «عقد اخوت» نبسته است. ثابت كرد كه سابقه كسي، برايش مصونيت نمي آورد و مصلحت اسلام از مصلحت تمام افراد و گروهها و حتي نزديكترين ياران پيامبر(ص) بالاتر است. پس، فريب خوردگان را اندرز داد تا به دامن اسلام بازگردند. آنگاه بر آنان كه امنيت شهرها را مختل كرده بودند و مردم را به شورش و نافرماني دعوت مي كردند و بر «خروج بر امام» اصرار داشتند مردانه و بي محابا حمله آورد و سپاه جمل را تارومار كرد. سپس فرمود: «اي مردم، من چشم فتنه را در آوردم پس از آنكه موج تاريكي آن برخاسته بود و گزند آن، همه جا را فرا گرفته بود و كسي جز من جرات و دليري اين كار را نداشت» (2) فرمايشي كه در هيچ جنگ ديگري از آن حضرت شنيده نشد و درسي جاويد براي هميشه تاريخ به يادگار گذاشت كه «حق را به حق بشناسيم نه به افراد، حق را بشناسيم و آنگاه افراد را بدان محك بيازماييم.»    1و2-خطبه 93 نهج البلاغه كه حضرت علي(ع) پس از جنگ جمل ايراد فرمودند

نظام هاي سياسي و رجال بزرگ را بايد از دشمنانشان شناخت، همچنان كه از دوستان آنها. نوع سلوك سياسي با اين دشمنان و دوستان است كه عيار نظام هاي سياسي و سياستمداران را نشان مي دهد. اين افتخاري است براي اميرمومنان علي عليه السلام در قياس با خلفاي قبل و بعد از خود، كه مردم با شور و اشتياق تمام و بدون اينكه شعبده بازي هاي سياسي در كار باشد، براي بيعت به سوي آن حضرت هجوم آوردند و امتيازي ديگر است براي آن حضرت كه بدنام ترين و فاسدترين و خيانت پيشه ترين چهره هاي سياسي در صف دشمنان او قرار گرفتند. اينكه در 4 سال و 9 ماه حكومت عدالت، 3 جنگ بزرگ به حضرت تحميل شد، حاكي از سلامت و استواري اين نظام سياسي بر سر اصول اسلامي و مباني اخلاقي است و الا اگر قرار مي شد امام بر سر حقوق مردم با خواص فزون طلب مداهنه و معامله كند، نه جنگ جمل عليه آن حضرت برپا مي شد و نه جنگ صفين تا از درون آن، فرقه خوارج پديدار شود. فقط مي ماند اميد يك امت تبعيض زده و ستم كشيده كه از بي عدالتي و اشرافيگري و خويشاوندسالاري و طعمه انگاري منصب به ستوه آمده و به امام عدالت پناه آورده بودند. آيا با خيانت به اين همه اميد و انتظار، نام مولاي متقيان همچنان متمايز از ديگران بر تارك سياست و خلافت اسلامي مي درخشيد؟!
موج اجتماعي برخاسته بود. نخبگان واشراف متنفذ و زراندوزان و زورسالاران در برابر اين موج بزرگ چه مي توانستند بكنند؟ كار اين موج عدالت خواهي آن قدر بالا گرفته بود كه يكي مثل وليدبن عقبه بن ابي معيط والي كوفه در زمان خليفه سوم- كه به خاطر شرابخواري حد بر او واجب شده بود و علي(ع) با جسارت تمام، حد را بر اين صاحب منصب جاري ساخت- سراغ امام آمده بود تا به نمايندگي از جمعي از اقران و نظاير خود با امام مذاكره كند. «اي اباالحسن! مي داني همه ما كه اينجا نشسته ايم به خاطر جنگ هاي اول اسلام دل خوشي از تو نداريم و هر يك از ما يك يا چند نفر از خويشاوندان را داريم كه در آن جنگ ها به دست تو كشته شده اند. اما ما حاضريم از آن خون ها صرف نظر كنيم و با تو بيعت كنيم به شرط آن كه عطف بما سبق نكني و به گذشته كاري نداشته باشي، بعد از اين هر طور مي خواهي عمل كن». امام در پاسخ فرمود «اما موضوع خون هايي كه گفتيد، خوني نبوده كه براي كينه شخصي ريخته باشد، ما براي حق مي جنگيديم و شما براي باطل. حق بر باطل پيروز شد. شما اگر معترضيد و خونبها مي خواهيد برويد از حق بگيريد كه باطل را درهم شكست. اما اينكه به گذشته كاري نداشته باشم، در اختيار من نيست. انّ الحق القديم لايبطله شأ. حق ديرپا و قديمي را چيزي باطل نمي كند».
آيا مفسدي چون وليد در برابر مردي كه سياست را با قوت و جديت و بر مبناي اصولگرايي راستين پيشه كرده بود و جاذبه و دافعه هاي روشني داشت، بايد جز به اردوگاه شام مي پيوست؟
فقط فرصت طلبان و قدرت زدگان نبودند كه علي(ع) را دعوت به سياست ورزي عرفي-توأم با بده بستان و مصلحت انديشي هاي آن چناني- مي كردند، كه حتي برخي دوستان خيرخواه نيز از سر نصيحت! از امام مي خواستند فعلاً با بعضي از خواص مدارا كند و مناصب يا امتيازات ويژه آنها را نديد بگيرد. امام اما دلش پيش آن طبقات محروم و زجركشيده اي بود كه با هزار اميد دست به دامانش آويخته بودند و با او پيمان بسته بودند. آنها با همه انبوهي، صدايشان به جايي نمي رسيد. متن حاشيه نشين بودند. بيعتي كرده و رفته بودند. علي بود و خدا و خلوت هايش. و خدا در اين خلوت ها بود. پس او چگونه مي توانست در محضر خدا، بر سر حقوق خلق بي سر و زبان كه عائله او محسوب مي شدند و به او اعتماد كرده بودند، معامله و خيانت كند؟ «أتأمروني أن اطلب النصر بالجورفيمن و ولّيت عليه» امام به ياران نزديك و مصلحت انديشش فرمود «آيا مرا فرا مي خوانيد كه پيروزي را در ستم بر رعيت بجويم. به خدا سوگند تا دنيا دنياست و ستاره اي از پي ستاره اي مي آيد چنين نخواهم كرد. اگر مال از آن من بود، همه را بين مردم به تساوي قسمت مي كردم، چه رسد به اينكه مال خداوند است. بدانيد كه بخشش مال به ناحق، تبذير و اسراف است و صاحبش را در دنيا بالا مي برد و در آخرت ساقط مي نمايد. او را نزد مردم گرامي كند و نزد خداوند خوار نمايد» (خطبه 126 نهج البلاغه)
علي از مردم روزگارش جفا ديد اما بر آنها جفا نكرد. به همين دليل هم بود كه هم در آغاز امارتش آن گونه با هجوم مردم مواجه شد و هم آن روز كه بر بستر شهادت افتاد، پابرهنگان را به خيابان هاي پايتخت كشاند؛ همان ها كه هر يك كاسه اي از شير به دست گرفته بودند و سراغ خانه علي مي رفتند. جماعت كجا؟ در خانه علي. اين كه دست شماست چيست؟ شير، تمام قوت ما. چرا خانه علي؟ فرقش شكافته و طبيبي كه بر بالينش آمده، مي گويد مرهم درد جانگداز ضربت شمشير، شير است، مي رويم مرهمي برزخمش باشيم. علي مي توانست به جاي 5 سال، 50 سال حكومت كند. اما نمي ماند و سلوكش، راه روشن حق طلبان و عدالت جويان و سياست پيشگان صادق نمي شد. علي در روزگاري سياست ديني و اخلاقي و عدالت خواهانه را ارج گذاشت كه روزگار جنگ با كفار بر سر تنزيل قرآن سپري شده و روزگار جنگ بر سر تأويل و تفسير آن آغاز شده بود. قرائت هاي مختلف و تفسيرهاي گونه گون از دين مد شده بود. هر فرقه سياسي براي خود تفسيري از دين و قرآن، سازگار با بدعت ها و انحرافاتش تدارك كرده بود

¤ حق را نبايد با اشخاص سنجيد.
  حضرت امير(ع) فرمود: حق را با آدم ها نسنجيد بلكه آدم ها را با حق مقايسه كنيد. ملاك حق و باطل را بشناسيد تا بفهميد چه كسي حق است و چه كسي باطل وگرنه اگر ملاك شما اشخاص باشند بايد بدانيد كه اشخاص لغزش دارند. قرآن، سنت، عقل، ضوابط و اصول را بشناسيد و از روي اصول بفهميد كه چه كساني تابع اصول هستند و چه كساني تابع آن نيستند نه اينكه از روي افراد متوجه شويد اصول چيست. اگر فردي بخواهد از روي اشخاص و سوابق خود حق و باطل را تشخيص دهد بايد بداند كه دچار اشتباه خواهد شد؛ بايد اصول را بشناسيد. تقوا، معنويت و خلوص داشته باشيد و به دنبال برتري نباشيد و اينكه ملاك ها دست تان باشد؛ اگر معرفت و خلوص داشته باشيد و به امام حق نگاه كنيد اشتباه نمي كنيد. آن زمان اشتباه شد، الآن هم مي شود، بعد از اين هم خواهد شد. حضرت امير(ع) فرمود: در فتنه هر كجا دچار شبهه شديد و نتوانستيد حق و باطل را تشخيص دهيد براساس تعصب، احساسات و دنياخواهي موضع نگيريد و عمل نكنيد و از رهبري صالح تبعيت كنيد. خود حضرت امير(ع) تا جايي كه مي توانستند مدارا مي كردند. حضرت امير(ع) خيلي مدارا كردند و فقط در جايي كه ديگر واقعاً امكان مدارا نبود و اگر بيشتر از آن مدارا مي شد به سقوط حكومت منجر مي شد و ديگر همه چيز از دست مي رفت وارد جنگ مي شدند و مدارا را كنار مي گذاشتند. حضرت امير(ع) طرفدار اصالت جنگ و اصالت درگيري نبودند؛ بنا و اساس بر حداكثر مدارا، حداكثر استدلال و حداكثر رحمت بود و اگر به اين شكل كار پيش نمي رفت، وارد جنگ مي شدند

 الگوي بصيرت  
  «روشن كردن افكار عمومي و آگاهي بخشي، امروز يكي از نيازهاي اصلي دنياي اسلام و جامعه است زيرا دشمنان براي مقابله با اسلام، با ابزارهاي دين و اخلاق وارد شده كه بايد كاملاً هوشيار بود.»   شخصيت اميرالمؤمنين(ع) ، شخصيتي استثنايي و قله عظمت علمي، معنوي، اخلاقي، انساني و الهي هستند. «مهمترين درس از زندگي آن شخصيت بي نظير تاريخ بشر، براي دنياي اسلام و جامعه، بصيرت بخشي، روشن كردن فضا و عمق دادن به ايمان و انديشه كساني است كه نيازمند بصيرت هستند.»
از روزي كه جامعه اسلامي در زمانه پيامبر(ص) شكل گرفت تا به امروز «فتنه» يكي از عناصر جدايي ناپذير آن بوده است. فضاي غبارآلودي كه تشخيص حق از باطل را دشوار مي سازد و در هواي گرگ وميش برخاسته از فتنه، مرزهاي سره و ناسره در هم مي آميزد. «ايمان» و «فتنه» قرين با هم اند. هر جا پاي ايمان به ميان مي آيد، بساط فتنه و آزمايشهاي پيچيده گسترده مي شود؛ احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون؟
اميرالمؤمنين(ع) در حكمت 93 نهج البلاغه چنين مي فرمايند:«دعا نكنيد كه خدايا مرا به فتنه گرفتار نكن ]بي شك همه گرفتار فتنه مي شوند[ دعا كنيد؛ خدايا مرا از گمراهي هاي فتنه نجات بده.»
«فتنه» قدري كوچكتر و قدري بزرگتر در طول حاكميت اسلامي، همراه جامعه مسلمين بوده است. از فتنه هاي زمان پيامبر(ص) گرفته تا فتنه هاي بزرگ و پيچيده تري چون صفين و نهروان و جمل در زمانه حضرت علي(ع). از فتنه معاويه و عمروعاص و دنيافريبي ياران امام حسن(ع) تا فتنه بزرگ كربلاي امام حسين(ع) و بي وفايي كوفيان و همينطور تا امروز تاريخ.
در خطبه 151نهج البلاغه آمده كه؛ فتنه از درجات پنهان شروع مي شود. آغازش مثل يك جوان خوش قامت است ولي وقتي مستقر شد دردآور و ناخوشايند مي شود. و عبرت آموزتر آنكه مولاي متقيان در خطبه 93 مي فرمايند: «وقتي فتنه مي آيد همه انكارش مي كنند ولي وقتي مي رود همه مي فهمند كه چه بر سرشان آمده است.»
  «اين شرايط غبارآلود، گاهي به گونه اي است كه برخي نخبگان نيز دچار خطا و اشتباه مي شوند، بنابراين در دوران فتنه، شاخص لازم است و شاخص همان حق و بينه اي است كه حضرت علي(ع)، مردم را به آن ارجاع مي دادند و ما نيز امروز نيازمند آن هستيم.»   «شاخص و راه روشني كه اميرالمومنين(ع) معرفي مي كنند، اداره جامعه اسلامي با دستورات اسلام، برخورد قاطعانه با دشمنان متعرض، مرزبندي شفاف و روشن با دشمنان و هوشياري در مقابل فريب دشمنان است.»
يكي از مسايلي كه در سرنوشت جامعه و سقوط يا صعود آن نقش مهم و اساسي دارد، آگاهي و بصيرت مردم درباره مسايل و موضوعات پيراموني آنان است. حضرت علي(ع)، بر همين مبنا، بر آگاهي داشتن نسبت به امور جامعه تاكيد مي كنند و آن را يك اصل اساسي براي همه برمي شمارند: «به خدا سوگند از آگاهي لازم برخوردارم و هرگز غافلگير نمي شوم كه دشمنان مرا محاصره كنند و با نيرنگ دستگيرم كنند ... من آگاهي لازم به امور را دارم. نه حق را پوشيده داشتم و نه حق بر من پوشيده ماند.» اين مفهوم را مي توان از خطبه هاي 10 و 22 نهج البلاغه هم دريافت، آنجا كه حضرت علي(ع) قبل از برخورد با اصحاب جمل مي فرمايند: «آگاه باشيد كه همانا شيطان حزب و يارانش را بسيج كرده و سپاه خود را از هر سو فراهم آورده است، تا بار ديگر ستم را جاي خود نشانده و باطل را در جايگاه خويش پايدار گرداند.»
سادگي كرده ايم اگر باور كنيم بصيرت «گمشده» فقط برخي از آحاد جامعه است. چرا كه برخي از خواص نيز با بي بصيرتي خود، بر هزينه هاي نظام و انقلاب در برخورد با فتنه افزودند. نيازمندان بصيرت فقط مردم نيستند، شايد اولي تر نسبت به آنان برخي از خواص باشند.

  انحراف پررنگ خواص و نخبگان

               پس از رحلت خاتم النبيين(ص) دوران مظلوميت و تنهايي علي(ع) آغاز مي شود آنچنان كه انگار پيامبر(ص) نفرموده بودند و بدان فرموده ها تأكيد نداشتند كه «من كنت مولاه فهذا علي مولاه»، «انا مدينه العلم و علي بابها»، «الحق مع علي و علي مع الحق» و... كار بدانجا كشيد كه جان پيامبر -علي(ع)- خار در چشم و استخوان در گلو جام تلخ حوادث را نوشيد و خشم خويش را فرو خورد هر چند كه لحظه اي از هدايت مردمان غفلت نكرد. روزگار چرخيد و چرخيد تا همان مردمان دست بيعت به سوي علي(ع) دراز كردند و چون شتران كه به طرف آبشخور هجوم مي آورند بر حضرت هجوم بردند، آنچنان كه عباي ايشان از دوششان افتاد، بند كفششان پاره گشت... انبوه مردم از هر طرف امام را احاطه كرده بودند و در اين ميان نزديك بود حسن و حسين -عليهما السلام- به زير دست و پاي آيند و اينچنين بود كه به اصرار و سماجت مردمان، حضرت زمام حكومت را بر دست گرفتند.   اما ديري نپاييد كه بتدريج گروهي ساز ضلالت كوك كردند و از سبيل هدايت فاصله گرفتند؛ جمعي عهد و پيمان شكستند، جمعيتي از تبعيت آيين امام سر باز زدند و خروج از دين را برگزيدند و جماعتي اطاعت از حق و حقيقت را به گوش نگرفته و به نسيان و فراموشي سپردند.
اينجا بود كه پيش بيني امام(ع) از حال و روز آنان جامه واقعيت بر تن كرده بود آنگاه كه در روز بيعت فرموده بودند: «مرا واگذاريد و ديگري را به دست آريد، زيرا ما به استقبال حوادث و اموري مي رويم كه رنگارنگ و فتنه آميز است و چهره هاي گوناگون دارد و دل ها بر اين بيعت ثابت و عقل ها بر اين پيمان استوار نمي ماند.»  امام(ع) هشدار داده بود كه اگر دعوت شما مردمان را براي پذيرش حكومت بپذيرم براساس آنچه كه مي دانم با شما رفتار مي كنم و به گفتار اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نمي دهم
حتي به آن جمعيت پرشمار كه سر از پا نمي شناختند و بر پذيرش خلافت از جانب امام(ع) بي وقفه بي تابي نشان مي دادند تاكيد كرده بودند كه اگر من وزير و مشاورتان باشم بهتر است تا امير و رهبرتان گردم . آنچه در كارزار عمل اتفاق افتاد حكايت تلخ برنتافتن عدالت علي(ع) بود؛ چرا كه دست ويژه خواران و رانت خواران از بيت المال مسلمين كوتاه شده بود، ديگر اشراف و سرمايه داران سهمي ممتاز و خاص دريافت نمي كردند. بردگان و غلامان همان اندازه از بيت المال مي ستاندند كه مدعيان و بزرگان دريافت مي كردند. عرب را بر عجم برتري نبود و حقوق آنها بالسويه پرداخت مي شد  .عزل و نصب استانداران و حاكمان تنها بر مبناي شايستگي و كارآمدي پيش مي رفت، در مجازات قانون گريزان و اجراي حدود الهي مسامحه اي در كار نبود و هر روز دايره افزون طلبي زياده خواهان تنگ و تنگ تر مي شد . اما مردمان آن ديار و روزگار نه تنها قدر ندانستند بلكه مرور زمان حكايت از آن داشت كه هر روز حاميان امام كمتر و كمتر مي شد. سؤال اينجاست كه چه شد مردماني كه مست و بي تاب خواهان پذيرش حكومت توسط علي(ع) بودند عدالت او را برنتافتند ؟
دو عامل در جستجوي رسيدن به پاسخ حائز اهميت است: 1-استحاله فكري و ايدئولوژيك مردم و جامعه و 2- انحراف پررنگ خواص و نخبگان 
از يكسو در جامعه اسلامي انديشه دنيا گرايي و ثروت اندوزي ميان مردم آنچنان اوج گرفته بود كه ارزش ها به ضدارزش ها مبدل گشته بود و ضد ارزش ها رنگ و لعاب ارزش ها را به خود گرفته بود.
اينجاست كه علي(ع) هشدار مي دهد كه مردم آگاه باشيد كه وضعيت امروز شما همانند روزي است كه خداوند پيامبرش را بر شما مبعوث گردانيد. از سوي ديگر؛ خواص و نخبگان كه گروهي از آنها سابقه اي از جنگ و مبارزه، در ركاب با پيامبر به همراه داشتند هر كدام به طريقي بر مسير عدل و عدالت ثابت قدم نماندند و از امام(ع) خواسته اي را طلب نمودند و چون به مال و منال مورد انتظارشان نرسيدند يا از تكيه زدن بر فلان منصب و مقام دور ماندند از اردوگاه امام رخت بربستند.
چهره هاي سياسي و مشهوري چون عايشه، طلحه، زبير، ابوموسي اشعري، زيدبن ثابت، حسان بن ثابت، ابوهريره، سعدابن ابي وقاص، اشعث بن قيس و دهها نفر ديگر به اپوزيسيون تبديل شدند و از امام جدا گرديدند. تكليف معاويه و حزب اموي نيز معلوم بود
سه جنگ جمل، صفين و نهروان را در مدت كمتر از پنج سال بر امام تحميل كردند، دامنه آشوب ها و اغتشاشات را گسترش دادند و با عدم تمكين در برابر قانون و حدود الهي گستاخانه باطل را بر حقيقت جولان دادند . حضرت امير عليه السلام اما به دور از محافظه كاري هاي معمول حكام و با نفي مصلحت سنجي هاي كذايي بر راهبرد مبارزه همه جانبه با فساد سياسي و اقتصادي ادامه دادند و به موازات آن بر زدايش انحرافات فكري و ايدئولوژيك مردم همت گماردند. فقدان قوه تحليل شرايط و اوضاع سياسي جامعه از سوي عوام و توده مردم و انحراف خواص و نخبگان از اصول بنيادين و ارزش ها نگذاشت آرمان هاي متعالي حكومت علوي به ثمر نشيند هر چند كه اين يك اشتباه استراتژيك است كه حكومت علي(ع) را شكست خورده بدانيم . امروز حكومت علي(ع) الگوي مناسب و بي بديلي براي همه حق طلبان و عدالتخواهان است . ايستادگي درمقابل پيمان شکنان وآشوب طلبان از ويژگي هاي علي(ع  است

  حضرت مولي الموحدين علي (ع) با سه گروه “ ناکثين ، قاسطين و مارقين “ جنگ کرد، ايستادگي در مقابل آشوب طلبان و پيمان شکنان از ویژگي هاي علي(ع) است. “علي مرد جنگ بود”، حضرت علي (ع) هم با کفار و مشرکين و هم با آشوب طلبان و توطئه گران و پيمان شکنان جنگيد اما هرگز تسليم نشد.
علي با ناکثين يعني پيمان شکنان  آشوب گران داخلي ، زياده خواهان ، طلبکاران ، کساني که رياست را ارث پدرشان مي دانستند و سردمداران آنها طلحه و زبير بودند، جنگيد. وي با بيان اينکه “ ناکثين خلافت نمي خواستند اما مي گفتند ما را نبايداز مسئوليت ها کنار بگذاريد و از مال و منال دور سازيد”.         

   اما علي شايسته سالار بود و اجازه نمي داد کساني که عدالت نمي خواستند و قصد داشتند از مردم براي رسيدن به مقاصد خود سوء استفاده کرده و با ايجاد ناامني و آشوب به رياست برسند، بر مسند قدرت بنشينند.  طلحه و زبير با سوء استفاده از جايگاه عايشه به عنوان همسر پيامبر صلي الله عليه و آله و کمک هاي بي دريغ بني اميه که در حکومت امام علي عليه السلام دستشان از همه جا کوتاه شده بود، جنگ جمل به راه انداختند.   گروه ديگري که علي (ع) با آنها جنگيد همان قاسطين يعني ستمگران است که رئيس آنها معاويه بود و درصفين منطقه اي بين عراق و شام با امير المومنين وارد جنگ شد.
سومين گروهي که امام علي(ع)با آنها جنگيد مارقين همان از دين خارج شدگان و خوارج بودند، عده اي عقده اي و خشکه مقدس که سواد دين نداشته و از همه جبهه ها بريده بودند و سرانجام بوسيله يکي از افراد همين گروه به شهادت رسيد.

               علی که روی کار آمد، گذر حوادث، پرده از غیب برداشت تا سخن پیامبر به شهود آید که  علی برای تاویل قرآن خواهد جنگید همچنان که من بر سر تنزیل قرآن می جنگیدم . آری عمار یاسر  همو که پیامبر خدا فرمود  تو را گروه سرکش و ستم کار می کشند  در صفین و در جنگ با معاویه این رجز را می خواند که  ما با شما ] در روز بدر[ بر سر تنزیل قرآن می جنگیدیم و امروز بر سر تفسیر و تأویل آن می جنگیم  اما مگر قبل از آن، جنگ علی با یاران افزون طلب خود در جمل جز بر سر تحریف یا تفسیر قرآن بود و مگر نه این که کسانی همان جا می گفتند جملی های شورشی، برادران مسلمان ما هستند و چرا برادرکشی؟! معاویه و عمرو عاص، قرآن و پیراهن سر نیزه را از نیزه داران طلحه الخیر و زبیرسیف الاسلام آموخته بودند.

کاش یکی مثل طلحه و زبیر یا یکی مانند ابوموسی اشعری و امثال آنها سر بزنگاه به خود می آمد و از خویش می پرسید »معلوم هست کجایی؟« تا علی مجبور نشود بر جنازه طلحه بگرید و بگوید  ابا محمد) طلحه(اینجا غریب افتاده، دوست نداشتم قریش را کشته ببینم.  کاش شاخ نمی بستند برای امتیازخواهی و اشرافیگری و سلطنت طلبی اسلامی! و خروج از  حاکمیت تا امام مجبور نمی شد شاخشان را بشکند و بگوید اصحاب جمل  به سان رعد و برق غرش کردند و با این وجود دچار فشلی و شکست شدند. و ما غرش نمی کنیم مگر آن که رعدآسا هجوم بریم و نمی باریم مگر آن که سیل جاری سازیم   خطبه 9 نهج البلاغه     کاش یکی از آنها  از خویش پرسیده بود  اینجا چه می کنم، ستاره راهنمای من کو  تا امام مجبور نشود با قلبی پر غصه، نمک نشناسی و بی انصافی را به یادشان بیاورد:  با ما اهل بیت ] امروز بخوانید با خط امام [ در تاریکی ها هدایت شدید و به علو و بزرگی دست یافتید. و با ما تیرگی های روزگار جاهلیت را پشت سر گذاشتید. ناشنوا باد گوشی که نصیحت رسا را نشنود و کسی که فریاد بلند گوشش را کر ساخته، چگونه صدای آرام را بشنود؟ پیوسته با خدایش باد دلی که از لرزش و هیجان محبت الهی و عظمت او جدا نمی گردد. همواره عواقب خیانت شما را انتظار می کشیدم و آثار فریب خوردگی شما را دریافته بودم... ما امروز بر سر راه حق و باطل ایستاده ایم و هرکس راه خود را پی گرفت .  کسی که اطمینان به آب دارد، سوز عطش طاقت از دستش برنخواهد گرفت   خطبه 4   

کاش علی آن روز که ابوموسی اشعری والی کوفه را برای برانگیختن سپاه شهر و مبارزه با شورشیان سرکش جمل فرا می خواند، او را در کنار خود می یافت و آواز  »  انا رجل «  و اجتهاد مقابل نص را از وی نمی شنید که می گفت  در حدیث شنیدم فتنه ای در می گیرد و باید زه کمان ها را گشود و شمشیر در غلاف کرد و در خانه نشست.  و کاش آن روز که فتنه قرآن های سرنیزه برپا شد، علی ابوموسی را در کانون فتنه نمی یافت و سرزنش نمی کرد که  اگر دیروز دروغ گفتی، که راه سرزنش را بر خویش هموار کردی و اگر راست گفتی، اکنون در میانه فتنه چه می کنی. اما صحابی اشرافی و مدعیان اجتهاد و شیخوخیت را کدام چشم برای دیدن فتنه؟ ! اکنون  عمروعاص با  ابوموسی و این دو، با  اشعث بن قیس کنار هم قرار گرفته بودند تا تصویر فتنه »قرآن سرنیزه« و فریفتن حیرت زدگان سپاه علی را کامل کنند. نه، درباره عمروعاص با همه زیرکی اش نباید اغراق کرد. او قدرتی نداشت و آن قدر ضعیف و خوار مقدار بود که چون شمشیر آخته علی بن ابی طالب را در چند قدمی خویش یافت، بی آبرویی راه انداخت و کشف عورت کرد تا از مهلکه گریخت. عمروعاص را ابوموسی و اشعث ها عمروعاص کردند همچنان که تاج سلطنت را همین ها بر سر معاویه گذاشتند.  کاش همه عمرو بن الحمق خزاعی بودند که به مقتدای خود عرض کرد  اطاعت تو را چنان واجب می دانم که اگر امر کنی با پنجه کوه را از جای برکنم، چنان کنم و اگر فرمان دهی دریایی را به دلوی بکشم، بازنایستم.  و علی دعایش کرد و فرمود  کاش صد نفر مثل تو داشتم.  فقط صدنفر!  کاش صد نفر مثل مالک داشت که درباره اش فرمود  خدا رحمت کند مالک را که برای من همان گونه بود که من برای رسول خدا ص  بودم  خدا رحمت کند مالک را به عهد خویش وفا کرد. درگذشت او بزرگترین مصیبت هاست  و  خداوند به مالک خیر دهد. مالک و چه مالکی؟ اگر کوه بود، کوهی بزرگ بود و اگر سنگ بود، سنگی بود سخت .  به خدا سوگند که مرگ تو جهانی را لرزاند  و جهانی را خرسند کرد. علی چه باید می کرد وقتی محرم راز و یار نزدیکش کمیل بن زیاد نخعی که بعدها توسط حجاج بن یوسف به شهادت رسید  به هنگام حکومت بر ایالت هیت با غفلت از هجوم سپاه معاویه، باعث تاختن دشمن و غارت مردم تحت امارتش شده بود تا آنجا که حضرت توبیخش کرد و نوشت تو پلی شده ای برای عبور دشمنانت و غارت دوستانت    نامه 16 نهج البلاغه

جنگ با اصحاب جمل برای هدایت گمراهان
زبير پسر عمه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) و همان كسي است كه فاطمه زهرا(عليها السلام) مي خواست به او وصيت كند و به اميرالمؤمنين(ع) عرض كرد، اگر شما وصيت مرا قبول نمي كنيد به زبير وصيت كنم! او همان كسي است كه با ابوبكر بيعت نكرد و از خواص حضرت علي(ع) بود. آن زبير كارش به جايي رسيد كه مقابل اميرالمؤمنين(ع) ايستاد و آن حضرت درباره اش فرمود: او مصداق «أئمّه الكفر» و آن ناكثان و پيمان شكناني است كه «نكثوا ايمانهم» در شأن آنان نازل شده است.
در روايت مذكور، پيامبر اكرم(ص) پس از آن كه فرمودند، كسي كه بنا است «علي التأويل» بجنگد همان كسي است كه كفش مرا پينه مي زند، اضافه كردند: و ا نّه يقاتل علي التّأويل اذا تركت سنّتي و نبذت و حرّف كتاب اللّه و تكلّمفي الدّين من ليس له في ذلك فيقات لهم عليّ علي احياء دين اللّه تعالي. پيغمبر(ص) به ابوبكر و عمر و ديگراني كه در آن جا بودند، فرمود: روزي بيايد كه مردم سنّت هاي مرا كنار گذاشته و به دنبال آراي خودشان بروند ـ به قول امروزي ها «دموكراتيك» عمل كنند! ـ در آن روز كتاب خدا تحريف مي شود و آيات خدا را طوري ديگر تفسير مي كنند. البته روشن است كه تحريف لفظي منظور نيست؛ چرا كه خداوند مي فرمايد: انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون. حجر (15)، 9: بي ترديد ما اين قرآن را نازل كرده ايم و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.  از اين رو مراد پيامبر(ص) تحريف معنوي است؛ يعني تفسير به رأي. پيامبر(ص) مي فرمايند، روزي بيايد كه قرآن تفسير به رأي مي شود و معناي اصلي كه منظور خداي متعال است بيان نمي شود. دليل آن نيز اين است كه معناي اصلي خريدار ندارد! اميرالمؤمنين(ع) خود در اين باره در نهج البلاغه مي فرمايند: و انّه سيأتي عليكم من بعدي زمان... ليس عند أهل ذلك الزّمان سلعه أبور من الكتاب اذا تلي حقّ تلاوته و لا أنفق منه اذا حرّف عن مواضعه ؛ نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 147. زماني بيايد كه در آن روزگار اگر قرآن درست قرائت شود، هيچ كالايي بازارش بي رونق تر و كسادتر از قرآن نخواهد بود، اما اگر قرآن تحريف شده و بر غير معناي صحيحش حمل گردد رونق بسيار خواهد داشت و هيچ كالايي پرخريدارتر از قرآن نخواهد بود!
در زمان حضرت علي(ع) طوري شده بود كه قرائت پيغمبر(ص) متروك و قرائت هاي جديد مطرح شده بود. حرّف كتاب اللّه و تكلّم في الدّين من ليس له في ذلك؛ كساني درباره دين سخن مي گفتند كه صلاحيت آن را نداشتند. آيا اين امر در زمان ما چگونه است؟ آيا فقط علما و مراجع و اسلام شناسان در باره دين صحبت مي كنند و ديگران در حوزه مسايل تخصصي دين نظري نمي دهند؟ آيا غير متخصصان، از بيم اين كه مبادا سخني خلاف واقع و احتياط بگويند، در عرصه مسايل ديني وارد نمي شوند؟ پيغمبر اكرم(ص) فرمود: روزگاري مي آيد كه كساني در حوزه مسايل مربوط به دين اظهار نظر مي كنند كه صلاحيت آن را ندارند: تكلّم في الدّين من ليس له في ذلك فيقات لهم عليّ علي احياء دين اللّه تعالي؛ بحارالانوار، ج 22، باب 7، روايت 260. اين جا است كه علي(ع) بايد با آنان بجنگد تا دين خدا زنده مانده و سنّت متروك من دوباره احيا شود: علي ا حياء د ين اللّه تعالي.

جنگ ارزشي يا جنگ سلطه جويانه؟
آري، براي آن كه سنّت هاي متروك احيا و قرائت هاي ساختگي كنار زده شود، براي آن كه تحريف هاي معنوي و تفسيرهاي به رأي، از دامان قرآن زدوده و معناي صحيح آن مطرح و به آن عمل شود، حضرت علي(ع) بايد با مخالفان بجنگد. اميرالمؤمنين(ع) درباره هدف خود از جنگيدن چنين مي فرمايد: اللّهمّ انّك تعلم أنّي لم اراد الامره و لا علوّ الملك و الرّياسه ؛ خدايا تو مي داني كه اگر با اينها جنگيدم به اين دليل نبود كه امير آنها شده و حكومت و رياست را به دست گيرم. و انّما اردت القيام بحدودك و الاداء لشرعك؛ من جنگيدم تا حدود تو در جامعه پياده شود و قانون تو اجرا گردد. و وضع الامور في مواضعها؛ و براي آن كه كارها در مسير صحيح خودش قرار بگيرد. و توفير الحقوق علي اهلها؛ جنگ من براي آن بود كه حقوق مردم را به جاي خود بازگردانم. در اثر عملكرد ناصحيح حكومت هاي قبلي، حقوق مردم تضييع شده بود و به نور چشمي هاو اقوام امتيازات ويژه داده مي شد. من جنگيدم به اين دليل كه حقوق مردم را برگردانم و بيت المال را بين اهلش يكسان تقسيم كنم. و المضيّ علي منهاج نبيّك(ص) ؛ و به همان برنامه پيامبر تو رفتار كنم، نه برنامه هايي كه ديگران بعد از پيامبر(ص) به اجرا در آورده بودند. و ارشاد الضّالّ الي انواره دايتك؛.ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، باب 414. 2. ر.ك: نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 3.    من با اصحاب جمل و ديگران مي جنگم براي اين كه گمراهان را هدايت كنم. اگر اميرالمؤمنين(ع) نمي جنگيد، كساني كه به دنبال هدايت بودند راه را گم مي كردند؛ چرا كه رفتار و حكومت اصحاب جمل باعث گرديده بود كه ديگران نيز گمراه شوند. از اين رو حضرت مي فرمايد، من مي جنگم تا راه را براي هدايت مردم و كساني كه مي خواهند راه راست را تشخيص بدهند باز نمايم.

رفتار و عملكرد سياسي علي(ع) پس از رحلت پيامبر(ص) صبر 25 ساله، چرا؟
چرا اميرالمؤمنين(ع) بعد از رسيدن به خلافت به مبارزه با عده اي از مسلمانان پرداخت و تقريباً تمامي دوران خلافت آن حضرت(ع) به جنگ با آنها سپري شد. (ابتدا با اصحاب جمل، سپس با اصحاب صفين و سرانجام هم با اصحاب نهروان.) همان گونه كه خود اميرالمؤمنين(ع) نيز بارها در فرمايشات خود تأكيد فرموده، در اين جنگ ها جز انجام وظيفه و تكليف واجبي كه خداي متعال بر عهده ايشان گذاشته بود، هيچ هدف ديگري در كار نبود. اما كساني براي اين اقدامات حضرت علي(ع) تفسيرهايي ديگر مي كردند. بعضي مي گفتند، اين كارها براي كشورگشايي است و علي مي خواهد سلطه خودش را توسعه داده، ملك خودش را وسيع تر كند. از نظر آنان جنگ علي(ع) با معاويه براي آن بود كه آن حضرت مي خواست كشوري پهناورتر داشته باشد و سرحدّات شام نيز زير چتر حكومتش باشد! يا جنگش با طلحه و زبير براي آن بود كه مبادا آنان سرزمين حاصل خيز عراق را از دستش خارج كنند!  از سوي ديگر، در دوران 25 ساله خلافت سه خليفه اول و قبل از اين كه مردم با اميرالمؤمنين(ع) بيعت كنند، برخي افراد آن حضرت را تحريص به جنگ مي كردند. آنان مي گفتند، شما بايد با اينان به جنگ برخيزيد و حق خودتان را بگيريد و نگذاريد ديگران حقتان را تضييع و پايمال كنند. اين افراد هنگامي كه با پاسخ منفي آن حضرت روبه رو مي شدند، مي گفتند علي از جانش مي ترسد و براي اين كه كشته نشود از گرفتن حقش امتناع مي ورزد!
از اين رو اين سؤال مطرح مي شود كه به راستي چرا اميرالمؤمنين با وجود آن كه خلافت حق آن حضرت بود، براي رسيدن به حق خود هيچ حركتي نكرد؟ آيا واقعاً از جانش مي ترسيد، يا اصولا در اصل اين كه اين اقدام صحيح است يا خير، ترديد داشت؟ آيا اميرالمؤمنين(ع) واقعاً نمي دانست وظيفه چيست؟! يكي از خرده هايي كه آن زمان نيز مطرح مي كردند و در لابه لاي فرمايشات حضرت علي(ع) در نهج البلاغه نيز به آن اشاره شده، اين است كه مي گفتند، مگر درباره حقانيت خويش ترديد داري كه اقدام نمي كني؟!. در ادامه مطالب همين گفتار به شواهدي در اين زمينه اشاره خواهد شد.
آيا به راستي اين گونه بود و حضرت در اين امر ترديد داشت؟ آيا ترس از مرگ باعث شد كه در آن دوران اقدام به جنگ نكند؟ همان گونه كه پس از داستان حكميت نيز وقتي حضرت از جنگيدن با معاويه دست كشيد، خوارج اعتراض مي كردند كه چرا دست از جنگ كشيدي، آيا از جانت مي ترسي؟!
پاسخ: در آن روزگار هم برخي مي گفتند، بهتر بود اميرالمؤمنين(ع) بعد از رسيدن به خلافت نيز ـ مثل 25 سال قبل ـ با مخالفان نمي جنگيد و يا دست كم مبارزه را به تأخير مي انداخت. از نظر اين عده، اين كه اميرالمؤمنين(ع) بلافاصله خود را درگير جنگ جمل و بعد هم صفين كرد سياست درستي نبود. به تعبير ساده تر، راهي كه آن حضرت در زمان خلافت خود در پيش گرفت نادرست، و نشانه آن بود كه علي(ع) سررشته اي در مسايل سياسي ندارد و راه و رسم حكومت و زمامداري نمي داند!
اميرالمؤمنين(ع) خود در پاسخ اين گونه قضاوت ها چنين مي فرمايد: ولقد اصبحنا في زمان قد اتّخذ اكثر اهله الغدر كيساً؛ ما در زماني زندگي مي كنيم كه اكثر مردم نيرنگ و فريب كاري را زرنگي مي دانند! حضرت با اشاره به كارهاي معاويه مي فرمايد، مردم فكر مي كنند اين از زرنگي و درايت معاويه است كه براي رسيدن به مقاصد خود مكر و حيله به كار مي برد. و نسبهم اهل الجهل فيه لي حسن الحيله ؛ افرادي كه به حقايق امور آگاه نيستند، كارهايي را كه سرچشمه اش مكر و فريب است سياست مداري و حسن تدبير و چاره انديشي مي دانند. ما لهم قاتلهم اللّه؛ اينان به دنبال چه هستند؟ خدا نابودشان كند! قد يري الحوّل القلّب وجه الحيله و دونه مانع من امر اللّه و نهيه ؛ چه بسا كسي از نظر سياست مداري و مصلحت انديشي نيرومند است و هيچ كم ندارد (حوّل القلّب، يعني كسي كه در تغيير و تحويل كارها و زير و رو كردن آنها ماهر است) ولي امر و نهي خدا و حدود و ضوابط شرعي است كه جلوي او را مي گيرد. او براي چيره شدن بر دشمن، خوب مي داند كه چه بايد كرد، ولي خدا، شرع و تقوا اجازه نمي دهد بسياري از كارها را انجام دهد. فيدعها رأي عين بعد القدره عليها؛ با اين كه راه مكر و حيله را مي داند، ولي براي اطاعت خدا و رعايت ارزش ها آن را رها مي كند. اما كساني كه به دنبال فرصت طلبي و منافع شخصي خود هستند اين گونه نيستند. و ينتهز فرصتها من لاحريجه له في الدّين ؛كساني كه نسبت به دين بي پروا بوده و احكام شرعي و ارزش هاي اسلامي را رعايت نمي كنند، از هر حيله اي استفاده مي كنند و براي رسيدن به هدف، استفاده از هر وسيله اي را توجيه پذير مي دانند؛ ولي من اين گونه نيستم، بلكه بايد دستور خدا را رعايت كنم. از اين رو من براي رسيدن به پيروزي، از هر راه و وسيله اي نمي توانم استفاده كنم. مانع من تقوا و اطاعت خدا است. ر.ك: نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 41.

در ريشه يابي فتنه جمل مي خوانيم آنگاه كه امام علي(ع) آب پاكي روي دست سران زرسالار فربه شده از خزانه بيت المال ريخت و به بانگ بلند بر بازگرداندن اموال بر تاراج رفته بيت المال- اگر چه كابين زنان شده باشد- اصرار نمود و مشي تقسيم عادلانه بيت المال بين فقير و غني را عملاً پيشه كرد؛ پيراهن خونين خليفه مقتول به دروغ توسط قاتلان وي بر نيزه خونخواهي رفت و حكومت نوپاي علي(ع) آماج تهاجم كساني قرار گرفت كه منافع هنگفت و بي حساب خود را در خطر مي ديدند. از قضا پرچمداران اين جريان داراي سوابق افتخارآميز در اسلام بوده و مدال هاي بي نظيري از شخص پيامبر اعظم(ص) دريافت كرده بودند. زبير، سيف الاسلام، طلحه، طلحه الخير، عايشه، ام المؤمنين و قس عليهذا.
ويژه خواران دوران حكومت خليفه مقتول، شتري سرخ موي را سمبل حقانيت خود قراردادند و دست اتحاد با حاكم اموي شام، معاويه فرزند ابوسفيان- بزرگترين دشمن اسلام و پيامبر اكرم(ص)- سپردند و فتنه جمل را به امام عدالتخواه(ع) تحميل كردند تا به امام(ع) اعلام كنند كه ورود به حيطه دنياگرايي خواص دنيا طلب، مستلزم پرداخت هزينه هايي بسيار سنگين است. كوتاه نيامدن امام (ع) از موضع عدالت طلبي همان و پذيرش سه جنگ خونين جمل وصفين و نهروان و در نهايت فرق شكافته و شهادت در محراب كوفه همان.

مجادله و بگومگو يكي از پيامدهاي فتنه است. چنان مي شود كه در بحبوحه جنگ جمل حارث بن حوت (عضو بعدي فرقه خوارج) گريبان امير مؤمنان علي عليه السلام را بگيرد و با لحني انكاري و اعتراضي بپرسد چرا بايد با مسلماناني كه مثل ما نماز مي خوانند و ديروز با ما در يك جبهه بوده اند بجنگيم؟ يا در بحبوحه جنگ تحميلي صفين، جماعتي فريب خورده به جاي اينكه نيزه و شمشير را حواله آغازكنندگان جنگ كنند، تيزي سلاح و تندي زبان خويش را جانب امام بگيرند كه چرا به مذاكره و حكميت و مصالحه تن نمي دهي تا غائله بخوابد؟ فتنه چنان فضا را غبار آلود مي كند كه يكي از آن ساده دلان خيرخواه، از خود نمي پرسد چه كساني سر به شورش گذاشتند و جنگ جمل يا صفين را تدارك كردند؟ خوارجي كه نطفه حيرت در جانشان از جنگ جمل بسته شد و در صفين به پديداري شورش در جبهه خودي منجر شد، آن قدر مروت نداشتند كه به مقتداي خويش بگويند حق با تو بود و ما خطا كرديم و اكنون پشيمانيم. گفتند ياعلي همه با هم خطا كرديم و تو نيز بايد توبه كني كه به حكميت تن دادي! عاقبت نيز بر مولا شمشير كشيدند و امام مجبور شد «چشم فتنه» را درآورد در حالي كه نيك مي دانست اين جماعت آلت فعل فتنه گرانند.
چه مي شد كرد با جماعتي ياغي و شورشي كه به هيچ صراطي مستقيم نشدند، به جاي عذر تقصير سر به لجاجت و عناد گذاشتند، با بريدن از معيار حق (ولايت) تن به اجتهادهاي بدعت آلود دادند و تا آنجا پيش رفتند كه اگر خرمايي از نخل كسي در كوچه مي افتاد و يكي از آنها آن خرما را مي خورد، آن ديگري مي گفت بايد از صاحب نخلستان حلاليت بطلبي اما همان ها در معابر و راه ها هر جا كسي رامي يافتند كه محب علي بود، حكم به حليت خون وي مي دادند ولو آن شخص، زني باردار باشد! امام قبل از همه اين حوادث تلخ به حارث بن حوت فرمود: «تو كوته بينانه نگريستي نه عميق و ژرف انديشانه. تو حق را نشناخته اي تا بداني ياران آن چه كساني هستند و باطل را نشناخته اي تا بفهمي اصحاب آن كدام گروهند.» همه مسئله اين بود كه راه كج كردگان امتيازطلب همچنان نقاب حق بر چهره داشتند و جماعت را به اشتباه مي انداختند حال آن كه عملشان عين امتيازخواهي، جاه طلبي، ياغي گري و فساد في الارض بود. وقتي برخي صحابي پيامبر(ص) اين بدعت را نهادند، منافقين كافري چون پسر ابوسفيان هم كه به مرحمت رسول خدا(ص) از مرگ رسته بودند جسارت پيدا كردند از «معبر» گشوده شده به واسطه صحابي رجعت طلب شبيخون بزنند.

سزاي سامري ها و ضراري ها

 همان گونه که خدا براي حفظ امنيت دين و رسالت خويش به موسي فرمود تا گوساله سامري را خرد کند و ذراتش را به دريا افکند و سامري را منزوي نمايد به پيامبر خاتم خود نيز فرمود مسجد ضرار را منهدم سازد و زمينش را محل دفع زباله قرار دهد، اکنون نيز تکليف در مقابل سامري هاي زمان چيزي جز از بين بردن دست ساخته هايشان نيست.   بيان وقايع فتنه‌گون تاريخ در قرآن و روايات و کتابهاي تاريخي و تحليل وقايع تلخ آن راهي براي رسيدن و هدف نهايي است. هدفي که مهم‌تر از بازخواني فتنه هاست که عبارت از نگرش به آموزه‌هاي فتنه‌هاي اجتماعي و سياسي تاريخ و عبرت‌گيري از آنهاست. عبرت گيري از فتنه هايي همچون فتنه سامري، فتنه مسجد ضرار، فتنه جمل، فتنه صفين، فتنه نهروان، فتنه بني اميه و فتنه هاي آخر الزمان. برخي از آموزه هاي اين فتنه ها، اشاره مي شود:
سرچشمه فتنه
سرمنشأ بسياري از آشوب‌ها و فتنه‌هاي اجتماعي، دنيا خواهي و رفاه طلبي خواص آن جامعه است. پيروي از هواي نفس و بي‌تقوايي عامل ايجاد بسياري از اختلافات و آشوب هاست. اختلافي که ميان علماي اديان ديگر و اسلام پيش آمد. علماي يهود، عيسي را کنار زدند و علماي يهود و نصارا پيامبر خاتم را نفي کردند. اختلافاتي که پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه وآله) نيز پديد آمد، همه و همه به خاطر خودخواهي، حفظ منافع شخصي، قدرت طلبي و سودجويي عده‌اي دنيا طلب بود. «مير سيد شريف جرجاني» مهم‌ترين اختلافات پس از رحلت تا حاکميت علي ابن ابيطالب (عليه السلام) را اين گونه بر‌مي‌شمارد:
• «جريان قلم و دوات و کاغذ خواستن پيامبر.
• تخلف از لشكر اسامه و تمرّد از دستورات پيامبر.
• اختلاف در مسئله امامت و جانشيني پيامبر با اينکه نص صريح بر آن وجود داشت.
• اختلاف در ماترک پيامبر و فدک
• اختلاف در مسئله شورا
• اختلاف در قتل عثمان و نسبت دادن آن به حضرت علي عليه السلام
• اختلاف معاويه و بعضي اصحاب و کارشکني آنها با علي عليه السلام
• راه اندازي جنگ جمل و مانند آن ». [جرجاني، شرح المواقف، ج 8، ص 376؛ شهرستاني، الملل و النحل، ج 1، ص 22.
در جريان فتنه جمل نيز خواص، امتيازات ويژه‌اي را از حاکميت طلب مي‌کردند و وقتي که نرمشي از سوي امام علي (عليه السلام) مشاهده نشد و امام با زياده‌خواهي آنان مخالفت کرد، به شورش، غارت اموال عمومي و جنگ و خونريزي روي آوردند.
شروع فتنه با اعتراض
فتنه‌ها گاهي با يک اعتراض ساده کليد مي‌خورد. يعني فتنه‌گران در ابتدا هدف نهايي خود را بيان نمي‌کنند. در فتنه جمل ماجرا با اعتراض طلحه و زبير شروع و با خارج شدن به بهانه عمره و تجمع در مکه و بيان اعتراض رسمي به حاکميت امير المؤمنين (ع) ادامه يافت. با فراهم آمدن زمينه‌ها همين اعتراضات تبديل به شورشي بزرگ شد.
انکار حقايق و تحريک عواطف
فتنه‌گري گاه با انکار قاطعانه حقايق و بديهيئت همراه مي‌شود. در حقيقت قتل عثمان با تلاش فراوان طلحه و زبير و تحريک عايشه صورت پذيرفت. با اين همه آنها به سرعت اين حقايق را انکار و قاتل را فرد ديگري شمردند. فتنه‌گران براي دستيابي به مقاصد خود از تحريک عواطف و احساسات مردم نيز سود مي‌برند. همراه ساختن عايشه در سپاه جمل به عنوان همسر پيامبر خدا صلي الله عليه وآله) بهره برداري از عواطف مردم بود. علت اصلي استقبال مردم از لشكر فتنه در مکه، وجود عايشه در جمع فتنه گران بود. اما در طرف حق، امام علي (عليه السلام)  پيشنهاد ابن عباس مبني بر همراه ساختن ام سلمه (سلام الله عليها) همسر پيامبر در سپاه خود را نپذيرفت. قبول اين پيشنهاد کمک شاياني به پيروزي مي‌کرد‌‌؛ چرا که حضور عايشه در سپاه دشمن را خنثي مي‌نمود. امام علي (عليه السلام) در مواجهه با اين نظر با صراحت فرمود: «من صلاح نمي‌بينم ام سلمه را از منزل بيرون آوريم، آن‌گونه که طلحه و زبير، عايشه را بيرون آوردند».[ مفيد، الجمل، ص 239.
جايگاه خواص در فتنه
نقش و جايگاه خواص در هنگام وقوع فتنه‌ها بسيار مهم است. در جريان فتنه جمل وقتي امام علي‌ (عليه السلام) مردم کوفه را به ياري طلبيد، بسياري از مردم کوفه نگاه به دهان و سخن ابوموسي اشعري داشتند. او به مردم توصيه مي‌کرد در اين اوضاع در خانه خود بمانند. [طبري، تاريخ طبري، ج 4، ص 499.]                   همچنين در زمان خلافت امام حسن (عليه السلام) معاويه با نرم کردن خواص لشكر امام حسن (عليه السلام) زمينه را براي فروپاشي سپاه امام فراهم ساخت. عبيد الله بن عباس که از خواص لشكر امام حسن (عليه السلام) بود بعد از ملاقات با عبد الرحمن سمره نماينده معاويه، فريب خورد و شبانه با تعدادي از فرماندهان خود تسليم سپاه معاويه شد. اين اقدام او باعث از هم پاشيدن سپاه امام گرديد.[ بلاذري، انساب الاشراف، به کوشش محمد حميدالله، ج 3، ص 38.   در مواقع بروز فتنه راه صلاح براي خواص، پرهيز از سخنان دوپهلو است. ابوموسي اشعري در هنگام فتنه جمل از کساني بود که سخن‌پراکني‌هايي دو سويه داشت. وقتي امام حسن (عليه السلام) از طرف امير‌المومنين علي (عليه السلام) براي به خدمت گرفتن مردم کوفه و بسيج آنها براي مقابله با آشوبگران به کوفه آمد، ابو موسي گفت: همه باهم برادريم و ريختن خون يکديگر حرام است. مي‌ترسم دو گروه مسلمان با هم درگير همه کشته شوند و گروه سوم که اراذل و اوباش‌اند حاکم شوند...».[ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 41، ص 20.
پافشاري بر باطل
اصرار و پافشاري بر عقيدة باطل و عدم پذيرش سخن حق، انسان را در لبه پرتگاه سقوط قرار خواهد داد. در اين هنگام غرور و تکبر زميني سست براي فروريختن عقايد است. قدم در مسير انحرافي اشتباهي است که با برگشت از آن قابل تصحيح است. چنانچه عده‌اي از فريب‌خوردگان خوارج با سخنان و مواضع امام و ياران امام از راه اشتباه خود بازگشتند. اما تأکيد بر اشتباه، خود گناهي غير قابل بخشش است که گاه انسان را به سرازيري تباهي سوق مي‌دهد.
بهره گيري از ساده انديشان
گاه فتنه‌جو از ساد‌ه‌انديشي ديگران بهر‌ه مي‌برد و با پوشيدن لباس دينداري در صفوف آنان پنهان مي‌شود. آنچنان که در جريان فتنه نهروان، عده‌اي در ميان دينداران ساده‌انگار کمال بهره را برده و افکار خود را در جهت تضعيف حاکميت اسلامي و خدشه‌دار کردن امامت پي‌ريزي مي‌کردند.سر دادن شعارهاي عوام فريبانه از شاخص‌هاي گروه فتنه‌گران است. شعار ناکثين و قاسطين خونخواهي از عثمان بود. شعار مارقين و خوارج هم «لا حکم الا لله.

چرا اميرالمؤمنين با طلحه و زبیرمدارا نكرد؟ارائه الگوی حکومت
پس از كشته شدن خليفه سوم، مردم به اصرار از حضرت علي(عليه السلام) خواستند كه امر خلافت را بر عهده گيرد. بنا به فرمايش خود اميرالمؤمنين(عل) در نهج البلاغه، مردم آن چنان به خانه آن حضرت هجوم آوردند كه نزديك بود امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) زير دست و پا له شوند. از جمله اين افراد، يكي هم «طلحه» بود. طلحه خود مدعي خلافت بود و سال ها پي فرصتي بود تا نوبت به او برسد. او از كساني بود كه مردم را براي كشتن عثمان تحريك مي كرد و تصورش اين بود كه اگر عثمان كشته شود مردم با او بيعت خواهند كرد. پس از كشته شدن عثمان و با اوضاعي كه پيش آمد، برخلاف تصور اولي، طلحه ديد كه زمينه به هيچ وجه براي خلافت او مساعد نيست. از اين رو طلحه مصلحت را در صبر كردن و بيعت با حضرت علي(ع) ديد. نقل شده اولين كسي كه بعد از كشته شدن عثمان با اميرالمؤمنين(ع) بيعت كرد طلحه بود. پس از بيعت طلحه و افرادي نظير او، ساير اصحاب پيامبر(ص) ، و شخصيت هاي مهمي كه سابقه اي در اسلام داشتند، و پيرمردها و حافظان قرآن و ديگران نيز همه بيعت كردند.
اكنون سؤال اين است كه در اين شرايط آيا بهتر نبود حضرت علي(ع) فرصت را مغتنم شمرده و براي دل جويي از اين افراد مقداري به حرف ها و پيشنهادهاي آنان توجه كند و به خواسته هايشان اهميت دهد؟ مگر طلحه و زبير از حضرت علي(ع) چه مي خواستند؟ يك درخواست آنها اين بود كه سهمشان را از بيت المال به همان ميزاني قرار دهد كه عمر قرار داده بود و در زمان عثمان نيز ادامه داشت1. اين كه چيز مهمي نبود! كسي كه مي خواهد حكومت كند به اين اندازه بايد انعطاف داشته باشد! آيا بهتر نبود اميرالمؤمنين(ع) اين درخواست را قبول مي كرد و سهم آنها را از بيت المال بيشتر از ديگران قرار مي داد و در عوض از بروز جنگ و خون ريزي جلوگيري مي كرد؟ دست كم آن حضرت مي توانست ابتدا پيشنهاد آنها را به ظاهر قبول كند، ولي در عمل، با آوردن بهانه هايي از اجراي آن طفره برود و در اين بين سعي كند راهي براي برون رفت از اين معضل پيدا كند.
دومين خواسته اي كه طلحه و زبير مطرح كردند درخواست پست و مقام بود. زبير خواستار حكومت عراق بود و طلحه حكومت يمن را مي خواست. در مورد اين خواسته نيز ممكن است به ذهن بيايد براي اين دو پست چه كسي بهتر از زبير و طلحه بود؟ زبير پسر عمه پيغمبر(ص) و علي(ع) بود و سوابق درخشاني در جنگ ها و مجاهدت ها داشت. از اين رو مناسب بود حضرت علي(ع) حكومت عراق را به زبير واگذار مي كرد و اگر تخلفي از او صادر مي شد آن گاه وي را مؤاخذه مي نمود. طلحه نيز حكومت يمن را از آن جهت مي خواست كه يكي از بستگانش در آن جا از طرف عثمان عامل بود و ثروتي هنگفت به هم زده بود (كه با همين ثروتش هزينه جنگ جمل را نيز تأمين كرد). اگر حضرت علي(ع) اين حكومت را هم به طلحه مي داد چه مي شد؟ نهايت اين بود كه طلحه مي رفت و با تصرف نامشروع در بيت المال، مقداري مال حرام جمع مي كرد؛ اما بهتر از اين بود كه اين همه خون هاي مردم ريخته شود!  از اين رو بر اساس اين تحليل، سياست اقتضا مي كرد كه اميرالمؤمنين(عل) ابتدا با طلحه و زبير مماشات كند. هم چنين اقتضاي عقل سياسي اين بود كه حضرت تا مستحكم شدن پايه هاي حكومت خود به معاويه اجازه دهد تا در گوشه اي دور از مركز اسلام ـ در شام و سرحدّات روم ـ حكومت كند. براي مقابله با معاويه، حضرت مي بايست تا تحكيم پايه هاي خلافت خود و فراهم آوردن سپاه و امكانات كافي صبر مي كرد. پس از آن مي توانست به سراغ معاويه برود و به راحتي او را از سر راه بردارد. اينها مسايلي بود كه در همان زمان نيز كساني به اميرالمؤمنين(ع) گوشزد مي كردند و اصرار داشتند كه حضرت در روش و سياست خود تجديدنظر كند.
حضرت در پاسخ، ضمن رد چنين پيشنهادها و راه كارهايي مي فرمودند: فكر نكنيد اين مسايل را نمي دانم يا هوش معاويه و سياست او بهتر از من است و راه و رسم كشورداري را بهتر از من مي داند. من درباره اين مسايل بسيار فكر كردم و پس از بررسي و تأمل فراوان در مورد آنها به اين نتيجه قطعي رسيدم كه منحصراً دو راه در پيش رو دارم: يكي جنگيدن با اينان و ديگري كفر؛ راه سومي وجود ندارد: فما وجدتني يسعني ا لّا قتالهم أو الجحود بما جاء به محمّد(صلي الله عليه وآله) فكانت معالجه القتال اهون عليّ من معالجه العقاب؛2 پس خودم را در وسعتي بيش از اين نيافتم مگر اين كه با ايشان پيكار كنم، يا آنچه را محمد(ص) آورده، انكار نمايم. پس من راه پيكار را بر خود آسان تر ديدم تا راه عذاب الهي.
با اين همه، امروزه با ترويج تفكرات دموكرات مآبانه و ترويج شعار احترام به افكار عمومي و آراي مردم، اين سؤال در ذهن جوانان ما تقويت مي شود كه به راستي چرا اميرالمؤمنين(ع) به جاي حل مسايل از راه هاي مسالمت آميز و دموكراتيك، راه جنگ و خشونت را انتخاب كرد؟! براي بررسي اين موضوع، در اين جا پس از تحليلي اجمالي، قسمت هايي از فرمايشات اميرالمؤمنين(ع) را مرور مي كنيم.
هدف علي(ع) ، ارائه الگويي عملي و كامل از حكومت اسلامي
پس از رحلت پيامبر اسلام(ص) و قبل از خلافت حضرت علي(ع) به ترتيب، ابوبكر و عمر و عثمان در مسند خلافت قرار گرفتند. ابوبكر مستقيماً با بيعت مردم به اين مقام رسيد، عمر با نصب ابوبكر خليفه شد، و عثمان نيز از طريق شورايي شش نفره و با ساز و كاري خاص، براي خلافت انتخاب گرديد. اما هيچ يك از اين حكومت هاي سه گانه نتوانستند الگويي واقعي از يك حكومت اسلامي ارائه دهند. اميرالمؤمنين(ع) از طريق علم خدادادي و مطالبي كه پيغمبر اكرم(ص) به او فرموده بود، مي دانست كه پس از خودش نيز حكومت اسلامي ديگري به دست يك امام معصوم(ع) تحقق نخواهد يافت. تاريخ نيز گواه است كه پس از آن حضرت، ابتدا داستان امام حسن(ع) و جنگ ايشان با معاويه و در نهايت مسأله صلح و خانه نشين شدن امام حسن(ع) پيش آمد و سپس نيز شهادت امام حسين(ع) و ساير ائمه(عليهم السلام) اتفاق افتاد و هيچ يك از آن بزرگواران موفق به تشكيل حكومت نشدند. از اين رو حكومت اسلامي تنها در برهه اي كوتاه از زمان، به دست اميرالمؤمنين(ع) تحقق پيدا كرد و آن حضرت توانست با زحمت هاي فراوان، الگويي از حكومت اسلامي واقعي را در عمل پياده كند و نشان دهد كه رئيس و كارگزاران چنين حكومتي چگونه بايد رفتار كنند. گرچه طرح و مشخصات كلي اين حكومت در بيانات پيغمبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(عليهم السلام) آمده، اما نياز بود نمونه اي عملي از آن نيز نشان داده شود؛ زيرا اگر هيچ مصداقي پيدا نمي كرد، اين فكر در اذهان تقويت مي شد كه حكومت اسلامي امري صرفاً آرماني و ايده آلي ذهني است كه هيچ گاه قابل تحقق نيست؛ دليل آرماني بودن آن هم اين است كه چنين حكومتي هرگز تحقق نيافته است. بنابراين براي آن كه ثابت شود چنين حكومتي امكان تحقق دارد، بايد در برهه اي از زمان عملا پياده مي شد؛ و تنها فرصتي كه امكان داشت نمونه اي از حكومت اسلامي، به دست يك امام معصوم(ع) در عالم نشان داده شود، دوران حكومت اميرالمؤمنين(ع) بود.
البته اين مسأله فقط اعتقاد شيعه است و ساير مسلمانان چنين اعتقادي ندارند. از نظر آنان همه حكومت هاي صدر اسلام از نوع حكومت اسلامي بوده است. حتي بسياري از علماي اهل سنّت، در بحث حكومت تصريح كرده اند كه اگر كسي عليه حكومت حق اسلامي قيام كند، جنگ با او واجب است، و كشتنش نه تنها جايز بلكه واجب است؛ اما اگر شخص قيام كننده پيروز و مسلط شد و حاكم را كشت و خودش به جاي او نشست، اطاعت از او بر همه واجب مي شود!3
به اعتقاد ما نمونه يك حكومت اسلامي واقعي كه در رأس آن فردي باشد كه رفتارش حجيت داشته و بتواند الگوي ديگران قرار گيرد، تنها در حكومت حضرت علي(ع) يافت مي شود. البته درست است كه اميرالمؤمنين (ع) هر كاري كه انجام مي داد به امر خدا و بر اساس كتابي بود كه خداي متعال براي آن حضرت قرار داده بود،4 اما همه اين برنامه ها ملاك و مبنا داشت و هيچ كدام گزافي نبود.
برنامه اي كه براي حضرت علي(ع) تعيين شده بود اين بود كه بايد الگوي حكومت اسلامي را ارائه دهد. اكنون طلحه و زبير آمده اند و حكومت عراق و يمن را مي خواهند. اگر اميرالمؤمنين(ع) از روي مماشات و مصلحت گرايي و به اصطلاح از روي سياست، اين درخواست را قبول مي كرد و آنها مدتي در آن جا برطبق هواهاي نفساني خود به حكم راني مشغول مي شدند، نمونه حكومت اسلامي در عراق و يمن تحقق پيدا نمي كرد. وقتي به دست ابوبكر و عمر تحقق پيدا نكرد، به طريق اولي به دست طلحه و زبير تحقق پيدا نمي كرد؛ چون طلحه و زبير ثابت كرده بودند چقدر دنيا زده هستند. ابوبكر و عمر دست كم در ظاهر بسياري از مسايل را رعايت مي كردند. البته شرايط هم طوري بود كه بايد بسيار زاهدانه زندگي مي كردند و نمي توانستند ريخت وپاش، سوءاستفاده و اسراف و تبذير داشته باشند. اما طلحه و زبير اين گونه نبودند؛ مثلا زبير به هنگام مرگش، هزار برده و كنيز و ثروت هاي فراوان ديگر داشت. مردم چنين شخصي را به عنوان تارك دنيا و كسي كه توجهي به زخارف دنيا نداشته باشد، نمي شناختند. با اين حساب اگر اميرالمؤمنين(ع) افرادي با چنين زندگي و روحياتي را در حكومت خود به كار مي گرفت، آيا مردم مي توانستند نمونه حكومت اسلامي را در حكومت علي(ع) پيدا كنند؟! به راستي اگر حضرت علي(ع) به همراه طلحه، زبير و معاويه شورايي تشكيل مي دادند و حكومت را بين خودشان تقسيم مي كردند، گل مي گفتند و گل مي شنيدند و با صلح و سازش به روي هم لبخند مي زدند؛ من و شما امروز درباره آن حضرت چه قضاوتي مي كرديم؟! آيا بين حكومت آن حضرت و حكومت هاي قبل و بعد از ايشان تفاوتي قايل مي شديم؟
اميرالمؤمنين(ع) مي بايد وراي همه مصالح، مصلحتي فراتر را ملاحظه كند، و آن ارائه يك الگوي راستين از حكومت اسلامي بود. هيچ مصلحت ديگري در مقايسه با اين مصلحت رجحان نداشت. اراده خداوند اين بود كه با حكومت آن حضرت به مردم نشان دهد كه امكان پياده شدن و اجراي حكومت اسلامي، به معناي واقعي آن، وجود دارد. تا زمان ظهور امام عصر(ع) ـ كه معلوم نيست چقدر طول خواهد كشيد ـ حكومت اميرالمومنين(ع) حجتي است بر ما كه حكومت راستين اسلامي، صرفاً يك ايده آل ذهني نيست و عملا قابل تحقق است. اگر حكومت آن حضرت نبود خداوند چنين حجتي بر مردم نداشت. از اين رو در چنين حكومتي به هيچ وجه، سازش كاري و مصلحت گرايي قابل توجيه نبود و بايستي شكل كاملا صحيح حكومت اسلامي پياده و اجرا مي گرديد.
1. جالب است كه بدانيم اين زياده خواهي طلحه و زبير در حالي بود كه هر دو، افرادي ثروتمند بودند. طلحه، به اصطلاح امروزي، از فئودال هايي بود كه اراضي زيادي را در مناطق مختلف تصرف كرده بود و عمّالش در آن جا زراعت مي كردند و درآمد كلاني از آن زمين ها داشت. زبير نيز مانند طلحه بود و هر دو از ثروتمندان مهم آن زمان بودند، اما در عين حال مي خواستند سهمي كه از بيت المال دارند از ديگران بيشتر، و همان سهمي باشد كه عمر براي آنها مقرر كرده بود. اميرالمؤمنين(عليه السلام) در پاسخ آنان فرمود: من اموال شخصي دارم، اگر مي خواهيد در اختيارتان مي گذارم. گفتند: نه، ما كه گدا و محتاج مال تو نيستيم، ما مي خواهيم همان امتيازي كه تا به حال در بيت المال داشته ايم و خيلفه دوم براي ما قرار داده بود محفوظ باشد. حضرت فرمود: من نمي توانم اين كار را بكنم، زيرا اين بر خلاف سنّت رسول الله(صلي الله عليه وآله) است. من روش خلفاي پيشين را نمي پسندم و آن را موافق اسلام نمي دانم.
2. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 53.
3. مبناي اين سخن نظريه «استيلا» است كه يكي از نظرياتي است كه در باب حكومت و سياست، از جانب برخي علماي اهل سنّت، نظير: امام شافعي، غزالي، ماوردي و ابن تيميه و ديگران، به آن اشاره شده است. مثلا از امام شافعي نقل شده كه «من ولّي الخلافه فاجتمع عليه الناس و رضوا به فهو خليفه و من غلبهم بالسيف حتي صار خليفه فهو خليفه ». براي مطالعه بيشتر در اين زمينه، ر.ك: ابوزهره، محمد؛ تاريخ المذاهب الاسلاميه والعقائد و تاريخ المذاهب الفقهيه؛ الجزء الاول.
4. بر اساس روايات معتبر، خداوند براي هر يك از ائمه(عليهم السلام) كتابي قرار داده كه تمامي مسايل مربوط به دوران امامت آن امام در آن آمده و وظايف وي در هر يك از آن موارد مشخص شده است. البته در روايات از چند و چون و ماهيت واقعي اين كتاب چندان سخني به ميان نيامده و ائمه(عليهم السلام) تنها خود واقف به اين امر هستند.

منافقان دوست نما و چاره علی (ع)
تير در گوشه اي از اردوگاه افتاد. تير جنگ نبود، جنگ هنوز آغاز نشده بود. پيامي كوتاه بر چوبه آن حك شده بود. از اردوگاه دشمن پرتاب شده بود اما لحني خيرخواهانه داشت. «م ن عبدالله الناصح ...از بنده خيرخواه و ناصح خدا. من شما را خبر و هشدار مي دهم كه معاويه مي خواهد فرات را بشكافد و به جانب شما گشايد تا شما را غرق كند، پس خود را بپاييد.» تير كه افتاد و در سپاه اميرمؤمنان(ع) دست به دست شد، ولوله برپا كرد. هنوز كار به قرآن هاي سرنيزه نكشيده و جنگ آغاز نشده بود. نيرنگ معاويه و عمروعاص كار خود را كرد. آنها مي خواستند اردوگاه كوفه را كه در موضع بهتري قرار داشت از جاي بجنبانند و موقعيت آنها را به تسخير درآورند و چنين هم شد. جماعت به سوي علي بن ابيطالب(ع) هجوم آوردند درحالي كه 200 عمله معاويه را نشان مي دادند، كنار فرات مشغول «نمايش» حفاري!
امام فرمود «آنها نيروي اين كار را ندارند و تنها مي خواهند شما را بترسانند و از جاي بجنبانند.» اما جماعت گفتند «به خدا سوگند دارند حفر مي كنند و ما اينجا نمي مانيم و تغيير موقعيت مي دهيم، تو مي خواهي بمان.» امام فرمود «رأي مرا تباه مي كنيد» و به ناچار با آنها همراه شد و لشكر شام موقعيت برتر را- از لحاظ امدادرساني و آب و آذوقه- اشغال كرد. امام پس از اين اتفاق تلخ، مالك اشتر و اشعث بن قيس، هر دو را سرزنش و ملامت كرد. «آيا شما نبوديد كه مرا مغلوب نظر خود كرديد، اكنون اين شما و اين وضع تازه.» اين ماجرا پس از خطبه اي كه امام در دعوت جماعت به عزت و جهاد خواند، ختم به خير شد و سپاه امام موقعيت از دست داده را پس گرفت اما صفين آبستن حادثه هاي مهيب تر و خرد سوزتر بود، آنجا كه راه مالك و اشعث از هم جدا شد، يكي مدال شجاعت و افتخار از امام زمان خود گرفت و ديگري به عنوان بخشي از چيدمان نقشه دشمن، مجسمه خيانت در فتنه شد. اميرمؤمنان در همان آزمون اول صفين، شعری را زمزمه كرد كه مضمون آن اين بود «اگر اطاعت مي شدم، قوم خود را مصون و در پناه نگاه مي داشتم اما چگونه كار خويش را محكم و استوار كنم حال آن كه از من مي خواهند فرو مايگان را پيروي كنم.»
سخن از دوستان و دوست نمايان است، از دشمن كه گله اي نيست. و خدا مي داند كه سهم طايفه دوستان دين و اهل بيت، از تاخير در تشكيل دولت كريمه دوست چقدر است. و امن و آسايش و عدالت، همچنان پرده نشين غيبت شد تا آنجا كه جماعتي به ترديد افتادند نكند عدالت، افسانه اي بيش نباشد! حمران بن اعين مگر از روزگار چه ديده بود كه خدمت امام زمان خود- امام صادق عليه السلام- عرض كرد «ما شيعيان چه كم شماريم كه اگر براي خوردن برّه اي دور هم جمع شويم، نمي توانيم آن را به پايان رسانيم». آيا سهل بن حسن خراساني را ديده بود كه به امام عرض مي كند «چرا قيام نمي كنيد در حالي كه فقط 100 هزار شيعه در خراسان آماده قيامند» اما وقتي امام به آزمون و استدلال، از او مي خواهد وارد تنور شود، عرض مي كند «مرا معاف داريد»؟! هارون مكي تو در آتش تنور شو! «فاخلع نعليك» را لبيك مي گويد و در تنور مي شود. سهل! چند نفر در ميان شما چنين آماده جهادند؟! هيچ مولايم... هيچ! چند نفر به عبدالله بن ابي يعفور مي مانند كه به امام خود عرض كنند «به خدا سوگند اگر اناري را دو نيم كني و بگويي اين نيم حرام و اين نيم حلال است، من شهادت مي دهم همان نيم كه گفتي حلال است و آن نيم ديگر، حرام» و صادق آل محمد او را دعا كند و بگويد «خداوند تو را رحمت كند.»
سخن از دوستان و دوست نمايان است، از دشمن كه گله اي نيست. دست اولياي خدا را فقط دشمنان كه نبستند. كم نبودند دوستان و دوست نماياني كه دست مولاي حق را بستند و انسانيت و شرافت و عزت و عدالت و حق را در اضطرار انداختند. هنوز تازه و آشناست طنين گلايه روح خدا خميني كه مي گويد «تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگان آن به اسلام ... روح خدا مردم روزگار خويش را مي شناخت و شهادت مي داد كه از امت پيامبر(ص) در حجاز برتر و وفادارترند اما همين مرد الهي در ماه هاي آخر عمر مبارك خود، درباره نظاير آن شيخ لجوج آلت دست منافقين- كه او را حاصل عمر خود مي شمرد- خيانت بزرگان به اسلام را يادآور شد؛ و غصه خونباري كه بر قلب امام رفت. و امان از آن زمان كه ساده لوحي دوستان به مضرب «غرور و لجاجت و غفلت و نفوذ و تعصب باطل» گرفتار شود.